سال بارونی

در یک سالی که باران فراوان باریده بود خانی را آب با خودش برده بود و داشت غرق میشد. نوکری ار نوکران خان که آدم تنومندی بود او را از آب گرفت و نجات داد. بعد ها در مراسم های مختلف که حرف از سال های گذشته به میان می آمد نوکر تعریف میکرد که همان سال بارانی که من خان را از آب گرفتم و نجاتش دادم. یا می گفت فلانی همان سالی که من شما را از آب گرفتم. 

خان گفت کاش تو مرا از آب نگرفته بودی و مرده بودم تا اینکه همه بداند آدمی مثل تو مرا نجات داده است.

/ 3 نظر / 14 بازدید
سایت روستاهای ایران و دانش بومی

درود بر تو چه زیبا بیانی ! واقعاً وصف حال بسیاری از ما ها در این روزگار است. به ما هم سری بزنید. jalalyousefi.com

رضا رنجبر

با سلام خدمت جناب مهندس علمداری اولاً می خواهم تشکر کنم از این همه لطفی که به ما داشتید و از خداوند منان می خواهم هر کجا که باشید موفق و پیروز باشید و پشت و پناهتان باشد دوماً من تمام وبلاگ هایتان را خواندم واقعاً زیبا هستند اگه میشه از کلمات طنز آمیز بیشتر استفاده کنید. با سپاس فراوان از زحمات جنابعالی در همه موارد کوچیک شما رنجبر

شاپور

فردین جان سلام نوشت های ریبا و دلنشینت را خواندم. بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. بسیاری از آنها دوران خوش گذشته با دوستان صمیمی را برایم یادآوری می کرد. خیلی وقت ها دوست داشتم که آن لحظات تلخ و شیرین را بیان کنم ولی هیچوقت نمی توانستم به این خوبی که در نوشته هایت اشاره کرده بودی، آنها را توصیف کنم. منتظر نوشته های دیگرت هستم. با آرزوی موفقیت