بازی های دوران بچگی

دلم تنگ شده است برای اینکه تایر ماشینی را بردارم و دنبالش بدوم. عرق کنم با دست عرقم را پاک کنم. تمام صورتم سیاه بشود.رینگ دوچرخه ای با چوب دنبال کنم. دلم میخواهد زو بکشم. بدوم و داد بزنم زوووووووووووووووووووووو. دلم تنگ شده است برای تیر کمانی که ظهر تابستان شیشه همسایه را می شکست. دلم می خواهد زنگ همسایه را بزنم و فرار کنم. چوب های تنگسه را با تمام توان به زمین بکوبم. برای بچگی دلم تنگ شده است. دوست دارم بچگی بکنم.

دلم برای هفت سالگی و برای هشت سالگی و برای نه سالگی تنگ شده است. من دوست دارم یکبار دیگر ده سالگی و یازده سالگی و دوازده سالگی را جشن بگیرم. یک بار دیگر بروم مدرسه و قسم میخورم تمام صبح دست یکایک معلم هایم را خواهم بوسید و مخصوصا" دبیران ادبیاتمان را. 

دلم تنگ شده است برای کودکی. 

 

/ 6 نظر / 20 بازدید

مرسی مهندس از این خاطرات خوب بچه گی

مرتضی

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و … و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم . آری ، سکوت پُر بهتر از فریاد تو خالی ست ! دنیا را ببین …… بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید ! بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم ! همه می فهمیدند … بزرگ شده ایم … درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییم … و هیچ کس نمی فهمد !

آرمان امیری

دلم برای بازی گل کوچیک تو کوچمون تنگ شده بازی هفت سنگ که بعضی وقتها ما را کیلومتری برای زدن حریف از محل مسابقه دور میکرد بازی کله کله برد در سیزده به در را دوست دارم و.......................

احمدی

چه خوش گفته است زنده یاد حسین پناهی : چه غریبم روی این خوشه سرخ من میخوام برگردم به کودکی!

مهرداد احمدی

دلم تنگ شده اما چکار کنیم که مشکلاتی بعضی برای ما به وجود آوردن که یادشان هم نمی توانیم کنیم

مسعود

افسوسکه تمام ارزوها افسانه گشته واز دست افسانه ها هم کاری ساخته نیست.کمر سالخوردگان را خاطرات ایام گذشته شکسته است وارزوی جوانان را هم اینده ای مبهم.