ظهر تابستان آب بید

 

ظهر تابستان که میشود حتی هوا نای تکان خوردن ندارد. باد و حتی نسیم به خواب میروند. گنجشکان در زیر سایه درخت بیدی و در لابلای شاخه های آن استراحت می کنند. سگ های روستائی پوزه های خویش را روی دستشان می گذارند و به خواب می روند. در خانه پدر دور از دیگر اعضاء سر بروی بالش گذاشته و و هر چند دقیقه یکبار چشمانش را باز می کند و می بندد. مادر دم درب ورودی در حالیکه دستش را زیر سرش گذاشته گهکاهی جوجه ای را که می خواهد وارد خانه بشود کش می کند و همانطور به درب ورودی چشم میدوزد تا شاید خوابش ببرد.

پسر بچه ها دور هم در زیر سایه ای چالچالک بازی می کنند. جوان ها تعریف می کنند از زمان های دور و از اتفاقات روزمره. روستا آرام است.

گوسفندان با چرخش آفتاب می چرخند و از گرمای ظهر به طرف سایه درخت بید پناه می برند. سر ها را در زیر دنبه های هم قرار می دهند تا گرما کمتر اذیتشان کند.

گربه ای موذی قصد دارد تا دور از چشم همه خود را به آشپزخانه برساند. مادر با لنگه کفشی او را فراری می دهد.

/ 4 نظر / 67 بازدید
شبهای بارانی

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران ، من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی سلام با شبهای بارانی منتظرم حضورت هستم اگر افتخار بدی و سر بزنی خوشحال میشم

آرمان امیری

با سلام وافعاَ از یک Photographic Memory قوی برخوردارین موقعی که مطالب را میخونیم کاملاَ میشه اونا را لمس کرد خیلی زیبا بود

ایمان عربی

خیلی خیلی خیلی قشنگ و جالب بود ، من که رفتم تو حال و هوا آبادیمون بدجووووور. مهندس همیشه واسه من سوال بوده چطور شما بعد از مدتها زندگی شهری اونم تو پایتخت و رفت و امد به کشور های مختلف بازم تو حال هوای روستا و زندگی عشایری هستی و انگار تا همین دیروز تو آبادی زندگی میکردی.البته همه ما دهاتی ها روحیمون اینجوری اما شما دیگه آخرشی...

پژمان-س

گاه می اندیشم ! چنان هم مهم نیست که اگر هیچ از دنیا نداشته باشم همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران... و انسان های در زندگیم باشند که زلال تر از باران