دوست عزیزم جناب آقای احمدی که ارادت خاصی نسبت به ایشان دارم و از خانواده های با اصالت طایفه جاوید ممسنی است در کشور سنگاپور زندگی می کند. برایم از غربت نوشته بود و حسی که وبلاگ من به او می دهد.

حقیقتش این وبلاگ رفیق من هم هست و به نوعی نشان دهنده من. میدانم اگر بخواهم خودم باشم و هر آنچه را که دلم می خواهد بنویسم برای دقبقه ای نیز به شما مجال خوانَُُدنش را نمی دهند.

دوست عزیزم دیروز که در ترمینال جنوب تهران منتظر عزیزی بودم با دبدن اتوبوس نورآباد چقدر خوشحال شدم. مسافر ها که پیاده شدند و در اطراف اتوبوس پراکنده شدند برای لحظه ای در نورآباد بودم. خیلی از پدر و مادر ها آمده بودند تا به فرزندانشان سربزنند. سوغاتی آورده بودند. کشک، مویز، گردو، مرغ محلی، تخم مرغ، عسل و ... و مادر بزرگانی که نوه های فارسی گوی خویش را به آغوش لباس محلی معصومش گرم و با اشک فشار می دادند.

میدانی بار اول که تازه دخترم، تارا به دنیا آمده بود مادرم و پدرم برای دیدن نوه به تهران آمدند. خانه من در یک زیر زمین بود. زیر زمینی بزرک که دو پله به پائین می خورد و من با هزار جان کندن پیدایش کرده بودم.

مادرم وقتی وارد خانه شد بغضش ترکید. یاد خانه های حیاط دار خودشان افتاد و دلش به حال فرزندش سوخت. شاید هم یاد شعر عقاب و زاغ افتاده بود. خانه های بدون دیوار وهمسایه خورشید فرورفته بودیم به ته آپارتمانی و در مزار بزرگی.

دوست عزیز برای من و شما تهران تفاوت چندانی با پکن و یا سنگاپور ندارد.

در ضمن من که نتوانستم با شماره های شما تماس بگیرم. یک روز هم که موفق شدم کسی جواب نداد. موبایلتو برایم بنویس تا با شما تماس بگیرم.