سلام درخت تاگ

 

تاگ عزیز فرصتی دست داد تا از تو بابت همه محبت هایت و از طرف همه اهالی آبادی تشکر کنم. بخاطر مهربانی های فراوانی که به من و به همه داشتی صمیمانه برگ هایت را می بوسم.

سایه کم پشتت همیشه بود. میوه های سبز و سفتت با آن حالت نه چندان مطلوبش در دهان، همیشه بود. باران نمی بارید تو سبز بودی و اگر می بارید سیز تر بودی. راستی چه سری داشت  سیزی بی ارتباط با بارانت.

زن ها که از شهر بر می گشتند در زیر سایه ئ تو می نشستند تا خستگی شان بر طرف بشود و کسی با خر و قاطر برود و خرید هایشان که معمولا" کپسول گاز بود و تماته (گرجه) برایشان بیاورد.

گله را که روانه می کردیم به سایه ات پناه می بردیم و از دور گله را می پاییدیم. شاید نیازی به سایه هم نبود اما حس غریبی مارا به زیر سایه تو می آورد. بخشی از خانه ما بودی. حس خانه را داشتی. خنده دار است شاید محل کارمان بودی.

شب های سرد زمستان که باد می آمد و درختان را می شکست، تو نمی شکستی. مطمئن هستم هیچ کس به فکرت نبود. حتی خودم. همه درختان در سرمای آن سالی که برف بارید یخ زدند و خشک شدند ولی تو ماندی.

حتی روزی که جاده را پهن کردند باز هم به تو نرسیدند و تو ماندی. تا راز دار درد دل های جوانان ده باشی.

خوشم آمد، خیلی با حالی.

کنار را می بینی؟ آن کنار نر بی محصول. کنده بزرگ و پوکش مار دارد. گنجشک ها فریب پرپشتی برگ هایش را می خورند و درون شاخه هایش لانه درست می کنند. و نمی دانند که مار دارد. اما حتی یک بار ندیدم گنجشکی درون شاخه های تو لانه کند. راز تنهائی تو چه بود؟

تاگ کمی قیافه بگیر! دنیا این جوری است. تا قیافه نگیری حسابت نمی کنند.

 

دوستدارت فردین.

یادم رفت در آخر نامه ام بنویسم که بز نارکی که همیشه پاهایش را روی تنه ات می گذاشت و برگ هایت را می خورد جم آورده است (دو قلو زائیده).