<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

صدای انجار مهیبی همه جا را می لرزاند. این بار بمب روی اتاق کنترل افتاده است. گرد و خاک بلند می شود. همه بسوی سنگر ها حرکت می کنند. ایستاده است به تنهائی. به میان گرد و خاک می رود. داد می زند کی اینجا بود؟ داود، بیژن. اما صدائی نمی آید.

نصف اتاق کنترل پالایشگاه را هواپیما های عراقی با خاک یکسان کرده اند. صدای مجروحان دل دوستان را به خون می نشاند. داد می زند، نهیب می دهد، کمک کنید، اورژانس آتش نشانی و.....

همه جا هست. در مراسم تشیع، در کنار خانواده ها. مرتب با بی سیم چک می کند که پالایشگاه سریعتر راه بیفتد. با همه جا تماس می گیرد.

موهایش سفید شده است. 3 سالی از بازنشستگیش می گزرد. جدی است اما با اندکی به خنده می افتد. صبح در آینه نگاه می کند. در گوشه چشمش کمی خون جمع شده است. روی گونه اش، زیر پوست خون جمع شده است. زیر چانه اش همچنین. یاد قلبش می افتد. دردی ندارد. سیم های درون قلبش را احساس می کند. با خودش می گوید: چیزی نیست.

از دور که می آمد گفت: فردین هلند به من ساخته. خودبخود قرمز شده ام. رژگونه و خط چشم و ...

نگران شدم. نگاهش کردم. خواستم ببرمش بیمارستان. اما مگر قبول می کند.

پروازم را تغییر دادم تا با هم باشیم. میداند نگرانش هستم. می خنند. ترسیدی چیزیم بشه پرواز تو انداختی بامن "به من میگه". میگم حال میکنم با جوان های قدیم باشم.

فرودگاه میلان ایتالیا قانعش میکنم ببرمش بیمارستان. دکتر میگه مثل صورتش توی سرش و روی مغزش نیز خونریزی دارد. زانو هایم سست می شود. سعی میکنم متوجه نشود. ولی کاملا" میداند.

امشب در بیمارستان بستری است. خداحافظی که با هاش کردم گفت: تنها شدی شیطونی نکنی؟ جوابشو نتونستم بدم. بغضم می ترکید.

پیرمرد محکم باش. تا صبح تا فردای صبح خون ها جذب می شن. محکم  باش. سفر بعدی هم هست. قول میدم دیگه دست تو جیبم نکنم و چیزی رو حساب نکنم. بزرگ و کوچکی حالیم هست.