فردا دارم بر می گردم به ایران. از دو سه روز پیش دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. هیجان عجیبی دارم. دلم برای برخورد خشک و زمخت کارمندان فرودگاه تنگ شده است. برای ماه رمضان که بوی غذای گرم کرده از هر اتاقی می آید. برای اتاق هائی که در ادارات هنگام نهار درشان قفل می شود. برای کارمندانی که غذاهایشان را درون کیف می گزارند تا دیگران نبیند.

برای خودم ظرفی خریده ام که در کیف جا می گیرد.

دلم برای ترافیک تهران، برای مردمانی که گوئی همگی دوستت هستند،برای مردمی که به همه چیز همدیگر کار دارند.،مردمی که در بزرگراه ها ماشین ها را نگه میدارند و می رقصند تا همه در عروسیشان شریک باشند، برای حکومتی که بدنبال رقصیدن در درون خانه ها می گردد تا زندانشان کند، تنگ شده است.

فردا ایرانم و خوش بحال من.

هاشم نامورچی ازدوستان عزیزم تعریف می کند که در کهمره سرخی استان فارس پسری هر شب هنگام سحر در ماه مبارک رمضان بیدار می شد و بهمراه پدر و مادر سحری (غذای سحر) می خورد.

مادرش می گوید تو که روزه نمی گیری چرا خوابت را خراب می کنی؟

پسر می گوید: نماز که نمی خوانم، روزه هم که نمی گیرم اگر سحری هم نخورم دیگر کافر تمام هستم!!

 

پس سحری یادتان نرود.