اول: دو هفته ایران بودم که برای دو روز هم رفتم نوراباد. شب ساعت ١٢ رسیدم. بلوار برمک به نورآباد پر بود از سنگ و جمعیت زیادی در کنار بلوار ایستاده بودند. پرس جو کردم تا بدانم چه شده است. دو نفر معلم بهمراه فرزندانشان که دانشجو هستند با دو نفر دیگر که یکی پزشک و دیگری فارغ التحصیل دانشگاه است درگیر شده اند و همگی هم کتک مفصلی خورده اند. سرها شکسته، دست و بال خونین و .... راستی فردا صبح این آقایان فرهنگی فرهنگ ساز با چه روئی به میان جامعه میروند؟

دوم: نورآباد هوا گرم است. رودخانه فهلیان آب ندارد و هن هن کنان خودش را تا هیچ جا می رساند. خدا بداد نصفی کارها برسی. چلتوک کاری تعطیل بوده است.

سوم: صبح با شرکت SINOPEC  در شرکت نفت جلسه داشتیم که برق رفت. مهندس بیچاره که خودش را برای این جلسه آماده کرده بود خودش را کشت اما نتوانست PRESENTATION خود را نشان بدهد. جلسه تمام شد و رفتیم شرکت سازه. 10 دقیقه از جلسه گذشته بود. برق ها رفت. جلسه و روزمان را برای 2 ساعت به عقب انداختیم.

شب هنگام ساعت 9 شب رسیدم پشت چراغ قرمز سردار جنگل با ایران پارس برق رفته بود. 55 دقیقه پشت چها راه ماندم.

فردا صبح نیاز به کپی پایان خدمت داشتم زنگ زدم تا برایم از نورآباد فاکس نمایند. محمد رفته مغازه ای که این کار را انجام دهد اما برق نیست. ساعت 11 برق آمد اما حالا اینجا برق نیست!!

چهارم: در فرودگاه امام خمینی وسایلم را تفتیش میکنند. هیچ مشکلی پیش نمی آید. برای انجام کاری مجبور می شوم دوباره برگردم. برای بار دوم وسایلم را چک میکنند. مقداری نان لواش دارم و یک دبه ترشی محلی. ترشی ها را اجازه نمی دهند که بردارم. نان ها را دانه به دانه بر رسی می کنند. توضیح می دهم که برای بار اول از این خبر ها نبود. کسی با ترشی و یا ... کاری نداشت و ...

پنجم: امروز ورزشکاران ایرانی وارد پکن می شوند. سفارت هم برنامه ای ترتیب داده است. فهیمه، تارا و رها گل و پرچم در دست راهی فرودگاه می شوند. تیم های مختلف با لباس ورزشی و مرتب وارد می شوند. اما ورزشکاران ایرانی هر کدام با یک لباس. لباسی که هر روز می پوشند. آیا این همه استقبال حداقل این ارزش را نداشت که مرتب باشیم تا به کسانی که به پیشوازمان آمده اند احترام گذاشته باشیم. تارا دوست داشت که هادی ساعی را ببیند اما گویا هادی روز قبل آمده بود.