کتاب کلیدر طولانی ترین رمان فارسی است. آیا این کتاب را مطالعه کرده اید؟ نمی دانم شاید در اینترنت هم پیدا بشود. یعنی بشود دانلودش کرد.

رمان این کتاب در محیطی کاملا" عشایری و مشابه به منطقه ممسنی و با فرهنگ مشابه سیر می کند. رمان مربوط می شود به زندگی شخصی به نام گل محمد و دوران یاغی گری آن.

گل محمد مردی شجاع، جسور، بخشنده و تصمیم گیر است. دولت آبادی به نظر می رسد که سال ها در میان این عشایر  زندگی کرده است که به این خوبی کتاب و داستان را پرورانده است.

گل محمد فرزند کل میشی و جیران. زن اولی دارد به نام زیور که شیر زنی است به تمام معنی. بساز و بسوز. برنو به دوش و فرزند به پشت. هویش را به خاطر گل محمد دوست دارد. نفرتی دارد که هرگز بر دوست داشتنش غلبه نمی کند.

جیران مادر گل محمد که فرمانده خانه است و کل میشی که شب ها گوسفندان را به چرا می برد (شوکن) مردی است در حاشیه زندگی که نیروی بازدارنده پسر هایش در تند روی است.

گل محمد عموئی دارد به نام عبدوس. سر زنده، شاد و زن باز. زن نگرفته و نمی خواهد. فرزند ندارد اما عاشق گل محمد است.

ستار که از شهر آمده است به نظر می رسد باید نماینده احزابی مانند توده و یا کمونیست ها باشند که تبعید شده اند. نمی دانم شاید قسمتی از دولت آبادی باشد. ستار برای سیاست آمده ولی دلش را به گل محمد می دهد. و در کنار گل محمد در روز آخر می ماند و می جنگد تا بمیرد. ستار نیامده بود که بمیرد. آمده بود که آشوب را مشاور باشد ولی صداقت گل محمد ستار را پاگیر کرد.

بابقلی بندار نزول خواری است که هم رفیق فاقله است و هم رفیق دزد. به گل محمد پول نزولی میدهد و رئیس پاسگاه را هم دارد.

جهن سردار که یاغی بوده است و پناه آورده به دولت مامور کشتن گل محمد میشود. جهن که روزگاری مثل گل محمد یاغی بوده است برای گشتن سردار راهی میشود. همیشه این جور آدم ها نفرت را در دلم روشن میکنند.

اما مارال دختر دائی گل محمد که به خانه عمه آمده تا با آنها زندگی کند. مارال و اسبش که هر دو عشق گل محمد بودند. مارال زن دوم گل محمد است.

روز آخر گل محمد از همه طرف محاصره شده است. راهی کوهستان میشود تا از ایل و چادر ها دور باشند. در کوهپایه ای می ماند. نمی خواهد فرار کند. بیگ محمد و خان محمد (برادرانش) دو طرفش. زیور در پشت سرش. ستار پهلو به پهلویش. عبدوس عموی عاشقش در پشت سنگی چهار چشمی عزیزترین موجود عالمش را اسکورت می کند.

از خان محمد می خواهد که فرار کند تا ایل مردی داشته باشد. خان محمد که عاشق دختری است با چشمانی گریان برادر را ترک میکند. دلش را می گزارد و می رود.

ستار حاضر به ترک صحنه نیست.

زیور با صدای هر گلوله ای به گل محمد نگاه میکند و در دل مطمئن است حتی با اینهمه سرباز و جهن سردار باز هم گل محمد میتواند پیروز شود. از گل محمد می خواهد که برود. عشق میدان داری میکند.

خون گرم بر پهلوی عموی پیر جاری میشود، صدای برنوی زیور در دشت نمی پیچد، ستار دردرد غوطه ور است و دندانش را روی هم فشار میدهد تا آخرین گلوله را شلیک کند. برادر جوان صدایش نمی آید.

گل محمد اما درد دارد، خون را لمس کرده است و شلیک می کند تا امیدی باشد.

در دور دست ها و در دشت مادر دنیا دیده مارال را هی میکند تا گله را راهی بکند به جائی دیگر.

شغال ها در راهند.

 

مطالعه این کتاب لازم و واجب است.