"قصه" به زبان لری میشود "متیل".

متیل ها اغلب با این شعر شروع میشوند:

متیل دونم متیلک (قصه میدنم ، قصه کوچک)

پوس گور همبونک (پوست گوساله همبون (ساز جنوبی) بشه) و ....

این متیل را شبی یک بار برای دخترم تارا خوندم و اون هم خیلی دوستش داره. شما هم برای بچه هایتان بخوانید و لذت پدر بودن را بچشید.

در زمانی دور پیر مردی با خانواده اش  در میان جنگلی زندگی می کردند. پیرمرد هفت دختر داشت. دختر ها به ترتیب سن نامهایشان دختر بس، ماه بس، شاه بس، کفایت، گل بس، ماه تتی و تتی متی بودند. تتی متی که از همه کوچکتر بود همیشه از عقل و هوش خودش نهایت استفاده را میبرد. او با هوش بود و زرنگ.

روزی پیرمرد و همسرش برای سرکشی به قوم و خویشان به روستای دیگری رفتند. هنگام خداحافظی به دختر ها سپردند که در خانه را برای هیچ کسی باز نکنند. مواظب خانه باشند. کار ها را بین دختر ها تقسیم کردند. دختر بس و ماه بس را مسول غذا پختن و نظافت، کفایت و گل بس مسول شستن ظروف غذا و لباس ها، شاه بس مسول هیزم آوردن و آتش روشن کردن. ماه تتی و تتی متی هم باید به دیگران کمک کنند و در نگهداری خانه یار و یاور خواهرانشان باشند.

آنه به دختر ها سپردند که گول مهربانی های آقا غوله رو نخورند. اگر آمد در را باز نکنند. آقا غوله سعی میکند که با مهربانی شما ها را گول بزند ولی در دلش میخواهد که شما را بخورد.

 

روز دوم بود که پدرو مادر رفته بودند. ناگهان کسی درب خانه را کوبید. ماه تتی خوشحال بسمت در دوید تا در را باز کند. اما  تتی متی جلویش را گرفت و گفت: پدرو مادرمان قرار است فردا بیایند. اول سوال کن که کی در پشت در است.

تتی متی بلند گفت: کیه داره در میزنه؟

صدائی گفت:من خاله تون هستم که اومدم شما را ببینم. در را باز کن که خیلی خسته شدم از بس پیاده آمدم.

تتی متی گفت: خاله جان پدرو مادرم که الان خانه شما هستند. آنها برای دیدن شما آمده بودند. پس چرا شما اینجائید؟ مگر شما آنها را ندیدید؟

آقا غوله گفت: عزیز دلم من رفته بودم روسای کناری تا مادر بزرگ را ببینم. و پدر مادرت را ندیدم. الان هم خسته ام. در را باز کن که خیلی هم گرسنه و تشنه ام.

اما تتی متی در را باز نکرد و گفت : پدر و مادرم اجازه نمی دهند که در را باز کنیم.

آقا غوله که پشت در بود فهیمید که با دختر با هوشی روبروست. و نقشه اش دیگر اثری ندارد. گفت: اگه در را باز نکنی مجبور می شوم که در را بشکنم. دختر ها ترسیدند و هر کدام در گوشه ای ازخانه پنهان شدند.

آقا غوله با بدنش خیلی محکم به در کوبید و با سرو صدای زیاد درب خانه را شکست. وارد خانه شد ولی دید هیچ دختری در خانه نیست.

دختر ها در پس دیوار ها و کمد ها پنهان شده بودند. آقا غوله بو کشید و یکی یکی دختر ها را پیدا کرد و گرفت. تتی متی در زیر تخت پنهان شده بود. آقا غوله همه دختر ها را گرفت و راه افتاد که برود اما بوی تتی متی به مشامش رسید. برگشت و دوباره همه جا را گشت اما نتوانست تتی متی را پیدا کند.

دختر ها با صدای بلند پدر و مادرشان را صدا میزدند. و از آنها کمک می خواستند. با مشت به سر و کله آقا غوله میزدند.

تتی متی که دید خواهرانش خیلی سرو صدا میکنند و آقا غوله میخواهد برود با خودش گفت : بهتر است من هم با آنها بروم شاید بتوانم خواهرانم را آزاد کنم. اگر هم نتوانستم که همه با هم هستیم و میتوانیم به هم کمک کنیم.

از زیر تخت آمد بیرون. آقا غوله تتی متی را گرفت و راه افتاد.

هفت شبانه روز رفتند. از هفت کوه و هفت جنگل و هفت رود خانه گذشتند تا رسیدند به خانه آقا غوله. آقا غوله دختر ها را وادار کرد تا برایش کار کنند. . گفت هر کس در خانه خوتان هر کاری انجام میداده اینجا هم باید برایم انجام بدهد.

 دختر بس و ماه بس را مسول غذا پختن و نظافت، کفایت و گل بس مسول شستن ظروف غذا و لباس ها، شاه بس مسول هیزم آوردن و آتش روشن کردن. ماه تتی و تتی متی هم باید به دیگران کمک کنند.

دختر ها شروع کردند. از صبح تا شب کار میکردند. آقا غوله با خودش میگفت روزها کار میکنند و هر شب یکی از آنها را می خورم. شب دخترها را در اتاق زیر زمینی خواباندو خودش رفت در رختخوابش که بخوابد.

چند ساعتی که از شب گذشت بلند شد تا برود و یکی از دختر ها را بخورد. آرام وارد اتاق زیر زمینی شد. برای اینکه مطمئن باشد که همه خواب هستند آرام گفت: کی خوابه کی بیدار.

صدائی نیامد. رفت جلوتر و خوشحال شده که همه خواب هستند. با خودش گفت از همین اول یکی را بر میدارم و می خورم. نزدیک تر که رفت دوباره گفت: کی خوابه کی بیدار؟

اما تتی متی که مطمئن بود آقا غوله آنها را برای کار کردن نیاورده و منتظر فرصتی است تا آنها را بخورد تصمیم گرفته بود که شب را نخوابد. بیدار باشد و نگهبانی بدهد. او میدانست که دختر های دیگر خسته هستند و زود خواب می روند.

وقتی صدار آقا غوله رو شنید با صدای بلند گفت: همه خوابند تتی متی بیدار.

آقا غوله گفت: چرا خوابت نبرده تتی متی.

تتی متی گفت: من اینجوری خوابم نمیبره. من هر شب که میخوابم باید یک مشک پر از آب بالای سر خودم و خواهرانم باشه.

آقا غوله گفت: اینکه کاری نداره. و یک مشک پر از آب گذاشت بالای سر تتی متی. و رفت.

بعد از مدتی دوباره که مطمئن شده بود همه خواب هستند بر گشت و گفت: کی خوابه کی بیدار؟

دوباره تتی متی گفت: همه خوابند تتی متی بیدار.

گفت: تتی متی دوباره چرا خوبت نمی بره.

تتی متی گفت: اون وقتا  که می خوابیدم همیشه غذای هفت شبانه روزم بالای سر خودم و خواهرام بود. حالا اینجوری خوابم نمی بره.

آقا غوله گفت: اینکه کاری نداره و غذای هفت شبانه روز را هم گذاشت بالای سر تتی متی و خواهراش.

آقا غوله رفت توی اتاق خودش و با خودش گفت دیگه حتما" تتی متی تا یه ساعت دیگه خوابش میبره و میرم یکی از دخترا را می خورم.

بعد از یه ساعت دوباره رفت توی زیر زمین. گفت: کی خوابه کی بیدار؟

دوباره تتی متی گفت: همه خوابن تتی متی بیدار.

آقا غوله گفت: تتی متی چرا خوابت نمی بره؟

تتی متی گفت: آن وقتا که میخوابیدم هفت اسب زین شده بالای سر خودم و خواهرام بود.

غوله دیگه خسته شده بود. گفت اینکه کاری نداره. هفت اسب با زین آورد بالای سر تتی متی و خواهراش گذاشت.

تتی متی میدانست که غوله خسته شده و الان خوابش میبره. آقا غوله هم که خسته شده بود با خودش گفت که امشب دیگه خسته شده ام بروم و بخوابم. فردا شب همان اول شب همه چیز را آماده میکنم تا تتی متی بخوابد و بعد دختر ها را می خورم.

رفت و خوابید. اما تتی متی دختر ها را بیدار کرد. دختر ها با دیدن غذا، آب و اسب تعجب کردند. تتی متی گفت سوار شوید و غذا ها را بردارید تا فرار کنیم.

دختر ها آهسته دهانه اسب ها را گرفتند و از خانه بیرون رفتند و مو قعی که مطمئن شدند دیگه خبری از آقا غوله نیست و آقا غوله صدای اسب ها را نمی شنود سوار اسب ها شدند.

هنوز روز نشده بود که دختر ها از یک جنگل و یک کوه و یک رود خانه گذشته بودند.

اما آقا غوله که دیشب نخوابیده بود تا لنگ ظهر خوابید و در خواب غذا های خوش میدید که دختر ها برایش درست کرده بودند.

نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شد. هر چه داد زد ماه بس، خدا بس، تتی متی و.... هیچ جوابی نشنید.

بلند شد و اطرافش را نگاه کرد. دید بله دختر ها فرار کرده اند. و تازه فهمید که تتی متی با هوش چه کلکی به او زده است. سوار اسب شد و با سرعت براه افتاد. آقا غوله اسبش خیلی تند میرفت. تندتر از اسب دختر ها.

دختر ها رفتند و رفتند و رفتند و آقا غوله بدنبال آنها. از هفت کوه و هفت جنگل و شش رودخانه گذشتند. رودخانه  هفتمی را که رد شدند آقا غوله رو دیدند که به انطرف رودخانه رسیده است. ترسیدند و دور هم جمع شدند و گفتند آقا غوله حتما" این دفعه همه ما را می خورد.

آقا غوله فریاد زد: اهای دختران من چگونه از این رود خانه رد شدید.

تتی متی فکری کرد  گفت: آن سنگ سفید را می بینی؟ پایت را بگذار رویش و بیا.

آقا غوله پایش را بلند کرد که بگذارد روی سنگ و تازه فهمید که چه گولی خورده است. این سنگ نیست . کف آب رودخانه است. اما دیگر دیر شده بود. او نتوانست خودش را کنترل کند و با سر بدرون رودخانه افتاد. هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را نجات بدهد. آخر آقا غوله از آب خیلی میترسید و هرگز حمام نکرده بود.

دختر ها که غرق شدن آقا غوله رو دیده بودند خوشحال شدن و همگی به خواهر با هوششان آفرین گفتند و سوار بر اسب ها رفتند برای دیدن پدر و مادرشان.

متیل ما خشی خشی دس ئ گل وش بکشی. (قصه ما خوش خوش......... یک دسته گل بکش روش)