تابستان است. پشه بند های سفید بر فراز بام ها و در درون حیاط ها خود نمائی میکنند. بعد از ظهر پشه بند ها را بر پا میکنند تا مورک ها(پشه های ریز) وارد نشوند و شب با خیال راحت بخوابی. کلمن های آب بر روی بلندی به اندازه یک لیوان قرار دارند.

در حیاط قالی را پهن میکنند. کناره قالی چند متکا (بالش) هم قرار میدهند. دمپائی ها اطراف فرش به صف ایستاده اند. پدر در گوشه بالائی مینشیند و به همه جا نگاه میکند. نوه ها از سر کول هم بالا میروند.

همسایه و یا قوم خویشی از در وارد میشود. یا الله میگوید و بفرمائی میشنود تا به جمع بپیوندد. صحبت آب است و شلتوک. صحبت تخم شلتوک است و کود شیمیائی.

تلویزیون بر روی بلندی کوچکی قرار دارد و با هزار زحمت تصاویر را در پس برفک ها نمایان می نماید. رادیوی کوچکی میگوید اینجا لندن است رادیو بی بی سی و بعد کسری ناجی.

صدای ماشینی که در جاده میرود ابتدا نزدیک و بعد دور میشود.

به نظر میرسد همه راضی هستند. صحبت از سیاست هم هست. خستگی را میشود در چهره پدر ها دید. دست ها پینه بسته اند. پا ها ترک برداشته اند. به چهره ها که خیره میشوی تنت میلرزد پدرم، مادرم، پدر بزرگم، مادر بزرگم پیر شده اند.

تک ستاره ای از گوشه آسمان به زمین می افتد. ولی هزاران هزار ستاره هنوز هستند. ماه به نظر من همیشه در انتظار است. نمی دانم چرا ولی همیشه احساس میکنم که ماه پر از انتظار است.

راستی آسمان پر از ستاره ای هست هنوز؟

پشه بندی، کلمن آبی با لیوان رومی پیدا میشود؟