صبح که میشد زن ها مشک ها و قابلمه ها را برمیداشتند تا بروند آب بیاورند. ساعتی بعد دختران جوان ظرف غذای دیشب را میبردند تا بشویند.

ظهر بچه ها در سایه درخت بید و در کنار چشمه چال چالک بازی میکردیم. ساعتی را در آب چشمه شنا میکردیم. بعد از ظهر زن ها لباس میشستند و تعریف میکردند.

شب ها پسر های جوان روی سنگ های اطراف چشمه عشق هایشان را برای یکدیگر تصویر میکردند.

آخر شب وقتی همه خواب بودند جانوارن کوچک کوه مثل خرگوش و روباه به چشمه می آمدند تا تشنه نباشند.

گوسفندان را با چشمه آب میدادیم. باغچه ها دلشان به آخرین قطره های آب چشمه خوش بود. زمستان آبش به دره های پائین هم می رسید ولی تابستان محدود بود آخرین باخچه.

چشمه کانون گرمی بود که بچه ها، زن ها، مردها و همه اهالی آبادی را دور هم می نشاند. چشمه کوچک بود اما نبودش خیلی بزرگ بود.

چشمه آبش به هیچ خانه ای جریان نداشت. از کنار آبادی میگذشت. گوئی راهش بود و باید برود. بی منت بود. آبش را بی منت تا کنار خانه ها می آورد. چشمه صدا هم نداشت. مانند رود خانه نبود. از زیر زمین که بیرون می آمد تا هر کجا که میتوانست می رفت. تا آخرین رمق.

کاش چون چشمه ای کوچک میبخشیدیم، زندگی میکردیم و میرفتیم.