چند سال پیش برای امیر یکی از دوستان خوبم نوشتم که او برای دوستش بنویسد:

دوست عزیز بدنبال کلماتی بودم تا فرارسیدن نوروز را به شما شاد باش بگویم و در این میانه میزان علاقه و عشق خویش را نیز بازگو کنم. میدانی تبحر من در نوشتن نیست. قلم من به اندازه ای که عشق و علاقه من به شمارا، برساند توانائی ندارد. تازه همه چیز هم تغییر کرده است. قدیم تر ها بیتی از شعر حافظ را که به نیت دوست باز کرده بودی اول نامه می آوردی و هم دلبر و هم دلدار به عشق و دوستی پی میبردند. اما امروزه زبان دوست داشتن نیز تغییر کرده است.

من باید چنان بنویسم که دلم راضی بشود و به دل شما هم بنشیند. با خودم میگویم بیتی از شعر حافظ را بنویسم و از تو خواهش کنم که آرام و شمرده بخوانی و بدانی و بفهمی که چه نوشته ام و دردم چیست. بنویسم:

درد عشقی کشیده ام که مپرس                         زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار               دلبری بر گزیده ام که مپرس

دوباره شک مرا بر میدارد که دوستان امروزی که حافظ نمی خوانند. مرور میکنم تمام داشته های خویش را تا از سهراب، شاملو، فروغ، مصدق و نیمای عزیز کمک بگیرم و بنویسم:

در شبان غم تنهائی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام

اما عزیز دلم، بقول همین حمید مصدق "آرزو میکردم که تو خواننده شعرم باشی" و نمیدانم، یعنی مطمئن نیستم که اصلا" این جوانان امروزی اهل شعر باشند و به ادبیات نو و قدیم ارج و بهائی بدهند.

من اما مستاصل باید این دوست داشتن را به هر اندازه که میتوانم در پیشگاه تو دوست عزیزم نمایش بدهم. متوصل میشوم به چت و چیز هائی که در چت آموخته ام:

من برایت عشقم را ترکانده ام، هوار تا. آسفالت است تمام جاده های قلبم به قلبت بیا تا برویم. End  آرزوی من توئی گوگوری مگوری. تو عشق آپ دیت شده من هستی.

عزیر دلم تمام آرزوی من این است که بتوانم این حس عجیبی که این دل کوچک مرا زنده کرده است و پیشینیان نام عشق بر او نهاده اند به تو نشان بدهم. زبانم گنگ است، نوشته هایم ناقص، کلماتم محدود و نگاهم التماس آمیز، کادویم کتاب است، تیپم نمیدانم چیست اما قلبم دریا ست که چون صدفی ترا در میان دارد.

صدف دریای دلم دوستت دارم و برایت آرزوی سالی پر بار و پر از موفقیت را آرزومندم.