کار کردن با او خیلی راحت بود. وقت جمع کردن بافه های گندم که میشد، خرمن کوبی که از راه می رسید، خسته از کار که بر می گشتیم، دستان پینه بسته و صبورش که ردی از تمام سنگ های کوه را داشت، دستان کوچک ما را می گرفت و خسته از کارهای روزانه تعریف مان می کرد تا آب بید. چقدر وقتی تعریف و تمجید مان می کرد لذت می بردیم. دستمان را می گرفت و ناگهان سکوت می کرد. به خانه که می رسید محو میشد. گله را رسیدگی میکرد. اخبار آبادی را پیگیری می کرد. با رادیو کوچکش تا آخرین قطره بی بی سی فارسی را میشنید. همه ما که خواب میرفتیم، حواسش به گله بود که دزد نزند، حواسش به بره بود که سرما نخورد و صبح که از خواب بیدار میشدیم نبود. گله را برده بود. به کوه رفته بود. به جای مانند خودش. بزرگ، ساکت، صبور، بخشنده و مهربان. حواسش بود که به خواهرش سرکشی کند. برادر زاده هایش را احوال پرسی کند. همسایه ها را دوست داشته باشد. ایثار بود و از خود گذشتگی. عموی عزیزم (عموی پدرم) ، عمو اسفندیار عزیز به رحمت خدا پیوست. خدایش بیامرزد که تا هستم و یادش هست دارمش دوست.