چمدان های بسته را که میبینی دلت می گیرد. یاد حرف دختر ایراهیم نبوی افتادم که می گفت: بابا ما دلمون برات تنگه اما تو بمون فرانسه. دیشب تا ساعت 4 صبح فرودگاه بودیم. آخرین بار هم رفیق کوچک من مرا بوسید و رفت. بغلش کرده بودم که خداحافظی بکنم. تعجب کرده بود که چرا دارم فشارش می دهم. می خواستم دلتنگی از فردایم را دیر تر شروع کنم. اما همین که از دروازه کنترل پاسپورت گذشتند، دلم تنگ شد.

تارا و رها در تمام راه برگشت ساکت بودند. مثل همیشه که وقتی دلم میگیرد دی بلال میخوانم، با خودم زمزمه میکردم. رها با بغض می گفت بابا هیچی نگو. 

ننه توران حالا یک دلش کاناداست، یک دلش آمریکا، یک دلش تهران و خودش نوراباد. زیر لب ورد میخواند و صلوات میفرستند. دعا می کندو می گوید اگر قرار است همه اندازه محمد بار ببرند شاید هواپیما نتواند بلند بشود یا اتفاقی برایش بیفتد. نگران سنگینی بار هواپیماست. 

فهیمه سعی میکند با این حرف نخندد، آدم وقتی ناراحت است، راحتر با صدای بلند می خندد.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش