ازوقتی مدرسه راهنمائی بودم بیادش دارم. بچه های محله همگی پشت فرمانداری جمع میشدیم و فوتبال بازی می کردیم. هم سن و سال ما نبود. تکیه میزد به در و نگاهمان میکرد. بعضی وقتها هم که توپمان میرفت طرفش برایمان پرتابش میکرد. بعد که از سربازی آمدم، برای خودش در پالایش و پخش آبروئی درست کرده بود، نگذاشت برگردم به گچساران. گفت بمان تهران و برو شرکت مهندسی و ساختمان. هم مرا خوب شناخته بود و هم بهترین نصیحتی را که میتوانست بکند کرده بود.

همکار شدیم. شوخی هایش همیشگی بود. دوستش داشتم و خودش را از همه ما میدانست. مثل یک بزرگتر. مثل یک برادر. شد مدیر. رفت مالزی و دکترا گرفت. حالا حسابی پخته تر شده بود. دانشگاه درس میداد. استاد شده بود. شیمیائی شدنش را کاملا" از یاد برده بود.

سانار و سپیده بزرگ شده بودند. ولی یداله همچنان مثل همان سالها خندان بود. تا اینکه یادش آمد روزی در جنگ شیمیائی شده بود. رفت بیمارستان. روزی که رفت بیمارستان من نورآباد بودم. وقتی برگشتم خوب شده بود. می گفت رفتم و برگشتم.

حالا امروز ناگهان زمان ماند. ناگهان خیلی دیر شده بود. ناگهان یداله رفت. دوست عزیزم یداله کریمی دارفانی را وداع گفت. تا من باشم و اشک  و یاد او تا ابد. تلفن که زنگ زد، نشان میداد که از ایران است. معلوم بود که خبری هست. فردین، یداله، تشیع ، بهشت زهرا،  ..... باز من نیستم تا درغربت خویش زار زار بگریم..