فرصتی دست داد تا برای حدود ده روزی در نورآباد باشم. روز هائی که به فاتحه خوانی می گذشت و شب هائی که به عروسی. با توجه به نزدیک بودن محرم و صفر عروسی های زیادی را شاهد بودمیم. تقریبا" تمام شب ها را عروسی بودم و یا در مراسمی مانند حنا بندان و غیره. 

روزی سه تا چهار تا هم فاتحه خوانی میرفتم از رستم و روستای اکبری تا جاوید و بکش.

روزگار عجیبی است. حالا دیگر مردم دارند مرگ را زندگی کی کنند. مرگ را بعنوان بخشی از زندگی پدیرفته اند. قبلا" با مرگ هر کسی برای دقایقی به خودمان و مرگ فکر می کردیم اما آلان قبرستان هم که هستیم زندگی را پیگیری می کنیم. 


حالا کسی نمی گوید: من نخواهم مرد. همه می دانند میمیرند و این جزء زندگی و بخش پایانی آن.