مراسمی را ترتیب داده بود که از آزادگان عزیز در پالایشگاه اراک تقدیر بشود. مراسمی کوچک. چقدر این دوستان متواضعانه از این مراسم بغایت کوچک هم تشکر کردند. یکی از این عزیزان در قبال درخواست همکاران مبنی بر بیان خاطره ای؛ داستانی را بیان کرد که شنیدنی است.

روز پنج شنبه هفته گذشته حوالی ظهر در منز خواب خوش بودم که تلفن همراه بصدار در آمد. شماره ای ناشناس بود. در خواب و بیداری جوای دادم. صدائی آشنا بود. پرسید : انت نجفقلی؟ خشک شدم. به حالت سربازی بلند شدم و گفتم: نعم سیدی!

خدایا صدا چقدر آشنا بود. من خانه هستم. یاد اسارت افتادم. صدا، صدای اسارت بود. شروع کرد به صحبت کردن. افسر عراقی اردوگاه ما بود. خدایا چقدر دلم برایش تنگ شده بود. چقدر دوستش دارم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود.

اراک بود با زن بچه اش. .ردی اراک ایستاده بود. لباسم را مثل برق پوشیدم. بچه هایم تعجب کردند. با بچه هار رفتیم برای آوردنشان. بغلش کردم. بوسیدمش. چقدر دلش برای من تنگ شده بود. اشک امانمان نمی داد. خنده و گریه قاطی شده بود.

رفته بود امام رضا. در آن جا یکی از اسرا را دیده بود. و تلفن ما را گرفته بود. روزگار عجیبی است نازنین.

فردایش بردمش ده پیش پدر و مادرم. برای مادرم تعریف کردم که این همان افسر اردوگاه است. مادر دوید و دسته بیل را برداشت. خندیدیم و خندیدیم ......روزگار عجیبی است ای انسان.

انسان، انسانیت، عشق، محبت، صلح و نه جنگ.