دل و دماغ میخواهد. بحث تنبلی نیست. بحث دل و دماغ است. ذوق است. اشتیاق است که این روز ها در من خیلی کم است. بنویسم باید خودم باشم. خودم بودن خطر دارد. یاد گرفته ایم با سانسور زندگی کنیم. در میان این همهمه ای از آدم و عالم که میروند من هم میروم. تاثیرمان تا وقتی است که هستیم. نباشیم، تاثیرمان هم نیست.

آدم های تاثیر گذار بعد از نبودنشان، تازه یادشان می افتیم. جای خالیشان پیداست. این آدم ها محدود هستند با رد پاهائی بزرگ و بعضی از آنها به اندازه تاریخ. یکی در تاریخ قبیله ای و دیگری آنقدر بزرگ که در تاریخ هستی. یکی به مانند تاراس بولبا برای قبیله اش و دیگری به مانند گاندی و ماندلا برای جهان.

باید یک جوری بنویسی که همکلاسی های دخترت نداند از روستائی دور آمده ای، روستا زاده ای هستی، جوری بنویسی که بوی سیاست ندهد تا همسرت نگران آینده شغلی ات باشند، جوری بنویسی که به طایفه ات بر نخورد، جوری بنویسی که شراب و رقص و آواز نداشته باشد، شبی را که با صدای گرم دوستی عزیز خوش بوده ای را نباید بنویسی، آرزوهایت را نباید بنویسی، ایران را نباید بنویسی، نگرانی هایت را نباید بنویسی و نباید بنویسی که ...

همه چیز خوب است. عشق جاری است. جناب خان هر شب در برنامه خندوانه دستور خنده می دهد. احسان علیخانی نفس می کشد. من هستم و تا هستم و هست دارمش دوست، 

دوستتان دارم