توی اتاق کنار پنجره روی تختش نشسته و دارد بافتنی می بافد. با دقت تمام قلاب ها را از پائین به بالا حرکت میداد. هر چند وقتی یکبار به بافتنی نگاهی میکرد و دوباره ادامه میداد. امروز روز سومی بود که داشت این شال را می بافت و می بایست تمام بشود. ساعت حدود 4 بعد ازظهر بود که آخرین گره را نیز زد. شال تمام شده بود. بلند شد و برای اینکه خستگیش را از تن بدر کند دست هایش را تا میتوانست از طرفین کشید. دستهای چروکیده اش حالا کاملن نمیتوانند از هم باز بشوند.

فردا صبح شال دیگری را شروع کرد. پرستار تازه وارد از او پرسید شال دیروزی کجاست. پاسخ داد شال دیروزی را از هم شکافتم. و این شال را با همان کاموا های دیروزی دارم میبافم. سال هاست که میبافم و مشکافم و دوباره میبافم. پسرم گفته سرم به کار خودم باشه. با کسی کار نداشته باشم. میبافم و باز میکنم الان سال هاست که اینکار را انجام میدهم.