اولین باری که کلمه جیبوتی را شنیدم یادم نمی آید. اما قرار گرفتن در کنار تنگه مشهوری باعث شده بود که در کتاب جغرافیا و نه تاریخ نام آن را بشنویم. اما جالب ترین اینکه تا حالا کسی را اهل جیبوتی ندیده بودم. تا اینکه در هواپیمای امارات و از پکن به تهران می آمدم . مهماندار مرد با ادب تمام برایم آب میوه آورد. وقتی با هم حرف زدیم فهمیدم اهل جیبوتی است. و وقتی باهم بیشتر صحبت کردیم برایم توضیح داد که بهمراه پدرش در ایران و تهران و قم بوده اند. و در قم چقدر به آنها خوش گذشته است. آنها ایرانی ها خیلی مهربان توصیف می کرد و از محبت هائی که در قم به آنها شده بود می گفت. یاد ساختمان مجلسشان افتادم، حالا هم محبت هائی که میشده و .... با مرد مهماندار که صحبتم تمام شد و رفت شروع کردم به تهیه گزارش سفرم تا کمتر به جیبوتی و غم قطع ارتباطشان فکر کنم.