بچه که بودیم چطوری می خوابیدیم؟ کی برامون قصه می گفت؟ چه قصه ای می گفت؟ یادش بخیر. پدربزرگم صدا می زد،

گرگ سیاه دندونی

گرگ سیاه دندونی

بعد خودش صداشو تغییر میداد و می گفت: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا (مثلا" گرگ)

آمدی چیکار کنی

با صدای کلفت که یعنی آقا گرگس: اومدم هر کی نخوابه ببرم بخورمش

ما اینجا کسی نداریم که بیدار باشه

گرگ: من صدای یه بچه شنیدم

نه نه اینجا همه خوابن ، اینم فردینه داره تو خواب حرف میزنه

جمع میشدم از ترس زیر لحاف و صدام در نمیومد. میترسیدم گرگ بیاد و من بخوره.

نمیدونم این کجاش روانشناسانه است و یا ضد روانشناسیه. اما ما خوابمون میبرد. ازگرگ هم هرگز در عالم واقعی نترسیدم. دنبالشون می کردیم. دو گرگه بود، چهار گرگه و هفت گرگه که حمله می کردند به گله ها.