ایلخان برای شکار راهی شده بود و سواران بسیاری او را همراهی می کردند. بز و میش کوهی هنوز نایاب نشده بودند. گروهی از سواران از سمتی به بزها هی می کردند و خان در سمتی دیگر به کمین می نشست که شکار کند. بزی به همراه دو کهره اش (بزغاله هایش) نفس زنان فرار می کنند. در مسیر و تیر رس تفنگ خان نبوده اند. خان با صدای بلند داد می زند که بزن. اما شکار چی درنگ می کند و نمی زند. خان با صدار بلند فحش می دهد که پدر ... چرا شکارش نکردی؟ صدائی در هیایوی شکار جواب می دهد که پدر .... خودتی. منبع صدا نا مشخص بود. خان مانند مار به خود می پیچید. کسی به ایلخان دشنام داده بود. چندین نفر را گرفتند و نهایتا" شخصی را بعنوان مضنون اصلی به فلک بستند. هنوز چوب اولی را نزده بودند که صدائی از میان جمعیت گفت " من بودم". مردی ترکه ای بلند قد و سیاه سوخته. مردان خان او را گرفتند و به خدمت آوردند. خان از او سوال کرد؟ چرا شکارش نکردی؟ چرا فحش دادی؟ گفت قربانت شوم بهمراه بچه هایش بود. دلم نیامد. بچه هایش از بین می رفتند اگر شکارش می کردم. خان تکرا کرد: چرا دشنام دادی؟ گفت قربانت شوم پدر ، پدر است چه مال خان و چه رعیت. همانطور شما پدرتان را دوست دارید و برایتان محترم است برای رعیت هم همانطور است. خان سرش را پائین انداخت. گفت برو اما دیگر هرگز دیگر نیبنمت. از اینجا برو. 

(نقل شده توسط ملا سرمت علمداری)