از آن دسته پیرمردهائی بود که همیشه لبخند به لب داشت. چهره مهربانی داشت که باعث میشود جای خالیش همیشه حس گردد. جثه کوچکی داشت اما حالا که نیست جای خالیش بسیار بزرگ است. وقتی زنگ میزدم بعد از سلام با خوشحالی میخندید، طوری که میشد صدای خنده اش را شنید. حتی  از شنیدن صدای بستگانش خوشحال میشد و این خوشحالی را به طرف مقابل هم انتقال میداد. شاگرد اولین مدرسه ممسنی بود. از محدود بازمانده های اولین مدرسه ممسنی در روستای سهلکی. صداقت و اخلاق و احترام به مردم از بازرترین مشخصات ملا سیف اله بود. دیگر باران نمی بارد، زمین کشاورزی وجود ندارد، یا بسیار کم است اما برزگر ها و کسانی که برایش زمین ها را می کاشتند ، شریک همیشگی سفره اش بودند. ناگهان خیلی زود دیر شد، مخصوصا" برای محمد و سارا در کانادا و امریکا که شاید تنها آرزویشان بوسیدن دست دوباره پدر بود.