پیرمرد دوره گرد با لهجه شیرین کازرونی داد میزد: دمپائی؛تمبون؛ کاسه رومی؛ پارچه ملافه؛ مفرش هندی؛ لیوان بلور......... زنان ده با شنیدن صدایش تبسمی صمیمی روی لبانشان نقش می بست. دوره گرد قاطر سفیدش را در سایه دیواری بست. کلاه سفید ش را که مخصوص حاجی ها بود برداشت و دوباره گذاشت بر سرش. احساس می کرد عرق کردنش غیره عادی است.

زن ها اطرافش را گرفتند. بعضی از قبل سفارش داشتند. سفارششان را می گرفتند و بهایش را آرد ؛ گندم؛ جو و .... گاها" پول پرداخت می کردند.

پیرمرد احساس می کرد که دنیا دارد دور سرش چرخ می زند. زنها را می پائید که چیزی را نبرند. حالش بد شد. نشست روی طاقه پارچه ها . زنها متوجه حال بدش بودند. صدا زند برایش آب قند بیاورند. یکی رفت دنبال آب قند. دیگری می گفت فکر کنم فشارش افتاده باشد. باید نبات بخورد و یا گل گاوزبان.

صدا می زدند که چه کسی در خانه نبات دارد. کسی نبات نداشت. فرستادند دنبال چند خانه آن طرف تر.

پیر مرد آرام چیزی را زمزمه می کرد. کسی متوجه حرفش نمی شد. ماه صنم که زن  زبر زرنگی بود گوشش را برد دم دهانش و سپس با دست زد به سر پیرمرد و گفت خاک بر سر خسیست.

گفت میگه " خودم دارم میدم به جو و گندم"