قاطرش را بسته بود به تیر برق چوبی. قاطر چرمه معروفش را. کاپون از رویش بر نمی داشت. کاپون سفید مخملی. گرم تعریف در تارمه نشسته بود. بانوی خانه از او پذیرائی می کرد. یاد آدم های قدیمی ؛ عروسی های خاطره انگیز که سازش را زده بود. یاد جوانی مرد های محله و چوب بازیشان. یاد دختر های محله و رقص هایشان. اما از حاجی خبری نیود.

ظاهرا" رفته بود که گوسفندان را دست چوپان بدهد یا از دست چوپان بگبرد.

جاجی مشهور بود به گرفته دستی اما طایفه مهتر جماعت گرفتن عیدی را حق خود می دانند و باید بگیرند.  نشسته بود که بگیرد. کم کم دیگر تعریفی هم نداستند تا با خانم خانه بکنند

خانم خانه منتظر بود که خداحافظی کند. چند باری هم گفته بود حاجی شاید دیر بیاید و یا شاید سر راه برود فلان جا که حساب کار دستش بیاید و برود. بلند شد و رفت کفشش را بپوشد؛ حاج خانم خوشحال شد و بزور گفت شام می ماندی. حاجی می آید.

مرد مهتر در حالیکه پاشنه کفش را بالا می کشید گفت: نمی روم. میروم این زبان بسته را آب بدهم. آفتابه را برداشت  رفت سمت شیر آب. پر از آب کرد و رفت بسمت قاطر. قاطر با دیدن او که حالا بیش از ده سال است که رفیقند دمی تکان داد. آب را در ظرف ریخت. دستی به سر و گوش قاطر کشید. نگاهی به دامنه کوه کرد. حاجی پبدایش نسیت. زیر لب گفت : همین جا بسته س، بازش نمی کتم تا گرگ توی کوه بخورتت حاجی.