این نامه از طرف پیرزنی است که هفته قبل در اتوبوس بوشهر - تهران زمانی که داشت برای دیدن آقای رئیس جمهور می آمد در اتوبوس جان داد:

امیدوارم حالتان خوب باشد. سایه شما بالای سر فرزندانتان باشد. داشتم افتخار این را پیدار می کردم که بیام حضورا" خدمت برسم که اجل امکانش را نداد و مرا برای زندگی ابدی فراخواند. دستانم از قبر بیرون ماند تا شاید برای پسرم کاری پیدا بشود و برای دخترم جهیزیه. پارسال که آقای احمدی نژاد آمد شهرستان نامه ای دادم که برایم پول فرستاد و من با آن لباس مدرسه برای زینب خریدم.  خدا خیرش بدهد. من برای پسرم کار خواشته بودم که برایم پول فرستاد. داشتم می آمدم تهران؛ دخترم را هم آورده بودم تا برای دخترش کاری پیدا کند. آقای روحانی پول نمی خواهم اگر امکانش هست کار بدهید. میدانم مملکت اسلامی است و پارتی بازی رونقی ندارد اما خدائیش دقت کردی تمام فرزندان آنهائی که دستشان به جائی بند است؛ دستشان خالی نیست. از اطرافیان خودتان که خیلی آدم محترمی هستی نگاه کن!! فرزندان کدام وزیر؛ معاون وزیر؛ معاون اول و دوم بیکارند؟

خواهش می کنم؛ امسال هم از کم شانسی زینب من برف بارید است. قطره های برف که آب میشوند و به درون قبر نفوذ می کنند دلم برای آن دختر بیچاره می سوزد که لباس گرم ندارد. برای اجاقی که هیزم ندارد. برای مهندسی که کار ندارد. برای لیسانسی که اعصاب ندارد. دلم برای جگر گوشه هایم میسوزد که اجل مهلت نداد تا خدمت برسم. میدانستم اگر خدمت می رسیدم حتما" جواد کارمند بانک میشد؛ بخاری می خرید؛ زینب گرمش می شد. مطمئن بودم..

آقای رئیس جمهور خواهش میکنم اگر میخواهی غنی سازی بکنی، یا نه؛ اگر میخواهی اسرائیل را از نقشه پاک کنی یا نه؛ اگر می خواهی تعامل بکنی یا نه؛ راست می روی یا چپ؛ در همین اداره های غنی سازی یا نسازی؛ با در شرکت های بابک زنجانی؛ یا بعنوان نگهبان زندان بابک زنجانی فرقی نمی کند؛ کاری برای جواد ما درست کن.

دستان من از قبر بیرون مانده ؛ دستانم را بیش از این منتطر نگه مدار.