اتوبوس بوشهر به دو راهی که می رسد پیرزنی با دخترش که حدود 40 سال سن دارد سوار می شوند. آخر اتوبوس یک صندلی مانده به بوفه خودشان را جمع می کنند تا سوز و سرمای بیرون از تنشان بیرون برود. شاگرد راننده به آنها نزدیک میشود تا کرایه را درخواست کند. دختر زیر لب چیزی می گوید و کیف قهوه ای و رنگ رفته اش زا باز می کند تا کرایه را بدهد. کرایه را که می دهد یکبار دیگر موجودیش را بازرسی می کند. مادرش آرام  به پهلویش می زند و می گوید همه اش را یکجا نگذار.

اتوبوس که از سر بالائی های بابا میدان به سمت یاسوج بالا می رود خیال برش می دارد  و میبردش تا بالا ها تا کنار رئیس جمهور و وزیر. نامه را می گیرد تا فرزندش استخدام بانک بشود. نامه را می گیرد تا به دخترش جهیزیه بدهند. نامه را می گیرد تا داروی مادرش را بتواند مجانی از جائیکه که وزیر می داند تهیه کند. چقدر رئیس جمهور خوب است. وزیر خوب خوب است. مملکت خوب است. اینجا همه چیز گل و بلبل است.

صدای شاگرد بلند می شود. نماز شام. به خودش می آید. خودش را جمع می کند. یاسوج را رد کرده اند. در خیال خودش غرق بوده است. مادرش را صدا می زند. "دای" ؛ "دای"

دای پاشو نماز. اما پیرزن تکان نمی خورد. شانه هایش را تکان می دهد اما پیرزن رفته ست.

مسافرین همکاری می کنند ؛ اورژانس می آید. جسد پیرزن را به آمبولانس منتقل می کنند. و بر می گردد برای یاسوج. اتوبوس راه می افتد به سمت تهران.