باید برای روزنامه آگهی فرستاد. باید به همه ما تسلیت گفت. تاره فارغ التحصیل شده بود. روحیه عجیبی داشت. با وجود کم سن و سال بودن اما درک آدم بزرگی را داشت. به سفارش یکی از دوستان آوردمش اراک شرکت پایندان. ماه اول بازیش نمی دادند. اعتراض کرد گفت آقا اگه کار ندارند من بروم. آمده ام کار کنم نه حقوق بگیرم. زنگ زدم به رئیسش و ... شد مهندس ایمان عربی. کارش درست بود. وقتی شرکت پایندان رفت به عسلویه او را هم با خودش برد. و بعد رفت دنبال بازی سرنوشت. پیشرفت کرد. رفت به پترو پارس. تا دیروز که همان آشنا با خبر مرگش دنیا را روی سرم خراب کرد. زنگ زدم عسلویه گفتند : مهندس ایمان عربی امروز بر اثر افتادن بوم جرثقیل روی ماشینش فوت کرده است. یکی از بچه های اراک ؛ یکی از بهترین ها ؛ بچه هائی که مهندسین خودم بودند به واسطه ندانم کاری و بی احتیاطی یک شخص فوت کرد. کامنت هایش را روی پست های قبلی وبلاگ می خوانم باز هم دارد با من حرف می زند. " مهندس عید عروسی ، از همین آلان دعوتی، ترکه بازی می کنیم، دوس دارم بزنیم، و ..... " یاد عکش افتادم تو فیسوک ، کنار خانم عقد کرده اش.

من ماندم و

دو چشم تر