بچه که بودم روز عاشورا و رفتن به امامزاده که اسمش را نمی دانم و بنام امامزاده دروازه آهنی میشناسمش برایم بسیار خاطره انگیز بود. امام زاده را دروازه آهنی می گفتند چون ادعا میشد که یک لنگه دروازه اش هفتاد من و دو لنگه اش هم هفتاد من وزن دارد (هر من هفت کیلو). با هیئت سید الشهداء راه می رفتم ؛ زنجیر می زدیم؛ علم بدوش می کشیدیم. وقتی مراسم با نوحه خوانی مرحوم قدرت الله کشتاسبی که سال گذشه در امریکا درگذشت و می خواند " ای همسفر زینب ای تاج سر زینب ؛ رفتیم و خداحافط " به پایان می رسید و خسته و پیاده راه خانه را در پیش می گرفتیم تازه یادمان می آمد که خبری ار نهار هم نیست چرا که تمام اهل خانه و خانواده در مراسم بودند. حالا نذری ام را گذاشتم ظهر روز عاشورا. که به مردمی که از هئیت ها برمی گردند نهار بدهم. با تلاش زیاد فهیمه و دیگر فامیل ها امسال هم نذری را دادیم تا سال آینده چه شود. راستش را بخواهید علیرغم اینکه دو روزه رفتیم و برگشتیم و همه اش رانندگی می کردم باز هم خسته نیستم. نذری دادن را دوست دارم و لذت خاصی برایم بوجود می آورد.