پنج شنبه آخر شب وارد فرودگاه مهرآباد شدم و بعد از پاسپورت چک و گمرک خودمان را رها کردیم در آغوش گرم خیابان های تهران. هادی، علی، داریوش کریمی و مریم به استقبالمان آمده بودند. تارا پر گرفت و رها سخت به من چسبید. حس عجیبی دارد این رفتن و برگشتن. بغض گلوی آدم را میگیرد چه بخواهی چه نخواهی.

همه چیز خودمانی است و چقدر به آدم میچسبد. به راحتی با راننده تاکسی دوست میشوی. قابل ندارد اما ۲ برابر پول از تو میگیرد و به راحتی هم پرداخت میکنی.

جمعه صبح دنبال بلیط هواپیما رفتم دفتر هواپیمائی و کارهای دیگر. با توجه به گرانی بلیط تصمیم گرفتم با ماشین شخصی بروم تهران و خدا خیر بدهد رشید سیدیان را که همیشه حلال مشکلات است.

ماشین سمند رشید را برداشتم با کارت بنزین آقای اشکان دوست داریوش کریمی و به قول بعضی ها زدیم به جاده. ساعت ۱۳.۳۰ روز جمعه تهران را به مقصد شیراز ترک کردم.

دوست داری ماشین پرواز کند. تارا سوال میکرد که چند شهر دیگر باقی مانده است؟ قم، کاشان، نطنز (هسته ای) ، اصفهان، شهرضا، سمیرم، یاسوج و نورآباد.

تارا می خوابد تا زودتر برسیم. حضور فعال پلیس باعث میشود ۲۷۰۰۰ تومان جریمه بشویم . پلیس نمی داند که چه شوقی این ماشین را میراند. به وضوح میشود دید که سهمیه بندی باعث کاهش سرعت ماشین ها شده است.

مرتبا از نورآباد زنگ میزنند که کجائی؟ معمولا با ۱۵۰ کیلومتر اختلاف به آنها میگوئیم تا اگر دیر رسیدیم نگران نشوند.

...........و بابامیدان. عجب هوائی دارد این نورآباد و عجب حسی دارد این زادگاه. ساعت ۱۱ شب رسیدیم بابامیدان و هوا را با انرژی بیشتری قورت دادیم تا ریه هایمان لذت بیشتری ببرند. مسیری، باقری، ضامنی، کارخانه قند، پل فهلیان، قلعه بجی، برمک، تل گواه و نورآباد.

بعضی ها دلشان طاقت نیاورده بود و تا سه راه برمک آمده بودند. و سرانجام مادر و پدر که تا هست و هست دارمش دوست.

گوشه های خانه را گشتم،‌ حیاط را جستجو کردم و جوجه های ننه طلا را به رها نشان دادم. عادت کرده اند که میش بز را هم در باغ وحش ببینند اما اینجا در حیاط بره هم دارند، مرغ هم دارند، گربه ها میروند و می آیند و...

رها به هیچ قیمتی به درون خانه نمی رودو...