رفته بودیم خرم آباد. با فهیمه و تارا و رها. حس مشترکی در دل همه ما بود که برویم و نرآباد لرستان را هم ببینیم. حسی که هم از نورآبادی بودمان نشات می گرفت و هم بدلیل دیگری که علیرغم ذات و میل باطنی میگویم. چند سالی است حمایت دختری را فهیمه به عهده گرفته که تا آلان ندیده بودیمش. ناهید نام دارد. رفتیم تا ناهید را هم ببنیم. با کمک از کمیته امداد آدرسش را پیدا کردیم و رفتیم تا خانه زنی که به تنهائی و با کارکردن روی زمین دیگران خرج 5 فرزند را میداد. خوشحالی در چشمانش برق میزد. تازه با وام کمیته امداد خانه ای ساخته بودند. کوچک ولی عالی. کارهائی شده بود که مردم را خوشحال کرده بود واز جمله این زن نورآبادی را. اما مثل تهران که آینده کودکانش معلوم نیست با این آلودگی هوا؛ صوت؛ اشعه و تصویر چه خواهد شد؛ بچه های این روستا هم آب آشیامیدنی خود را از چاه هائی میخوردند که در حیاطشان بود و چند متر آنطرف تر چاه توالت. ظاهرا" بهداشت هم کنترل داشت اما ....

ناهید کلاس دوم راهنمائی است. دختری آرام و به قول احمد شاملو:

دختران دشت

دختران انتظار

..........

خدایا آب روستایان ما را بهداشتی

دختران روستایان مارا با سواد

خانه های بی پدران روستائی را سرپرستی

و ......

خدایا تو مگه خودت کار کنی که مسولان ما وسیله هستند و وسیله های خراب