برای عیادت از یکی از بزرگان فامیل که جدیدا" قلب خویش را به دست جراح سپرده بود عازم شیراز و سپس نورآباد شدیم. به قول حافظ خوشا شیراز و وضع بی مثالش. از شیراز که عازم دشت ارژن و سپس نورآباد شدیم منظره هائی دیدم که مپرس:

1- از مسیر تنگه ابوالحیات رفتم تا طبیعت دشت ارژن را ببینم. سال ها بود که از مسیر دشمن زیاری رفت و آمد میکردیم. دشت ارژن اطراف چشمه که حالا تماما" بتون شده است زباله های فراوانی ریخته بود و اصلا" نمی شد جا برای نشستن پیدا کرد. قلیان فروشی بود که تنباکو و قلیان میفروخت. رفتم داخل که قلیان ها را ببینیم و برای دکور خانه بخرم. اما از صاحب مغازه خبری نبود. صدا زدم صاحب مغازه. صدائی از پشت ویترین گفت بفرمائید. سر را بردم پشت ویترین دیدم که صاحب مغازه لم داده روی پشتی و دارد با خیال راحت سیخ سنگ میکند. تریاک می کشد. رها که خودش را به گوشه ویترین رسانده بود و داشت آقا را نگاه می کرد ؛ گفتم بیا برویم. سوال کرد چیکار میکرد؟ یاد حرفی افتادم و گفتم : دارد شکلات آب میکند. و ....

2- بعد از معرفی جاده و یادآوری خاطرات نه چندان خوب گذشته که اینجا پل فلان است که اتوبوس دختران نورابادی منحرف شد و چند تن از آنها کشته شدند و اینجا فلان جاست که فلانی تصادف کرد و ... رسیدیم به دوراهی گچگران. وانت نیسانی در کنار جاده توقف کرده. مرد جوانی برنو بدست و عصبانی داشت به دوردست نگاه میکرد. وقتی ما رسیدیم تفنگ را به سینه فشرد و شلیک کرد. گلوله از بالای سر ما گذشت. به طرف مقابل که نگاه کردم دیدیم شخصی در حال فرار و دور شدن است. و .....

3- گلنگ زنی ساختمان هلال احمر بود با حضور آقای دکتر نوذر شفیعی. برای دقایقی من هم رفتم. برای آنها که انتخابات را برده اند و آماده اند که تواقعاتشان برآورد بشود و برای دکتر شفیعی روزهای پر از مجادله ای در پیش است. فرماندار برکنار شده است و سرپرست فرمانداری امورات را می گرداند. بعضی ها بدنبال فرماندار بومی هستند. و هزاران بحث و مسائل حاشیه ای دیگر.