یکی از صداهائی که مرا واقعا" تحت تاثیر قرار میدهد صدای مرحوم احمد احمدی است . شعر زیر که نقل کننده عشق خانزاده ای مقیم پاریس به دختری از ایل خودش می باشد که مادر دختر راضی به این ازدواج نیست ولی دختر خودش راضی است. خانزاده جوان کبوتری را می خواهد تا بر روی زانویش بنشیند و برایش پیغامش را به دلبر برساند و ....

بگو دی کلو دور عاقل رسم زمونه       چو بخو چو دیش نخو ایبرمش و حونه

حکایت: مادر دیوانه دختر عاقل این رسم زمونه است -- په مادر بخواهد چه نخواهد من دلدارم را بعنوان عروس بخانه خواهم برد

کبوتر بال بال بکن بیو سر زونیم        یه پیومی خوم دارم تی یار جونیم

ای کبوتر بال بزن بیا روی زانوی من بنشین – پیامی دارم برای یار با جان برابرم

موپاریس تو وی شیراز؛ دلم وت خاص امیدواریم گل و تی خوت حرفت خو راس

من پاریس و تو شیراز؛ دلم فقط ترا خواسته است – من تنها امید واریم حرف و قول خودت می باشد که میدانم راست است

نکنه گل گوش بگری و دی نادونت                  قولت زیر پا بنی یک د بسونت

ای گل به حرف مادرت گوش نگیری  -- قول خودت را زیر پا بگداری و با دیگری ازدواج کنی

ار تون و خوم ندان چاره ای ندارم       من ای مال فرار کنم و مال بیزارم

اگر ترا به من ندهند چاره ای برایم نمی ماند --- جز اینکه از این دنیا و تمام آشنا ها فرار کنم