اول اینکه خیلی گذشت و چیزی ننوشتم. شاید نمی دانستم از چه بنویسم. بعضی وقت ها دل و دماغی نمی ماند. آدم حوصله اش الکی سر میرود. من هم این مدت اینجوری بودم. عید که من همیشه عاشقش بودم آمد و رفت اما آنطور که باید و شاید نو نشدم. دارم درد دل میکنم. باید بگویم . . . . . . که مپرس.

 

پروژه پالایشگاه دارد به آخر میرسد. من خوشحال که تا این آهن ها هستند من هم هستم. یادگاری است که در این گوهر دوار خواهد ماند. داشتم عکس روزهای اول پروژه را نگاه میکردم. من پیر شده ام. موهایم ریخته اند. بخشی از زندگیم را گذاشتم اینجا وسط این پالایشگاه. اینجا بخشی از زندگی من است که با من به قبر نخواهد آمد و تا پابرجاست من هم هستم.

 

باران خیلی خوبی بارید. سبز شده بود تمام کوههای قشنگ ممسنی. حتی چشمه غورغاراتی هم آب داشت. آب بید را با رها رفتیم. او حالا به اندازه من به کوههای و چشمه آب بید وابسته است.

دکتر شفیعی که تازه انتخابات را برده بود دیدیم. برنامه داشت و روستا ها را میرفت و از اعتماد مردم تشکر می کرد. برایش آرزوی موفقیت دارم و خدا کمک کند که بتوانیم کمکش کنیم تا در این راه سخت بتواند موفق باشد.

 

رسم خوبی درست شده بود . در 5 روز اول عروسی ها کمتر شده اند. کاش میشد همه را در روز عید جمع کرد در یک مکانی تا بیوانند همدیگر را ببینند . بعد هر که هر مهمانی میخواهد برود. این دید و بازدید 3 دقیقه ای که دعا کنیم صاحب خانه نباسد بگوئیم آمدیم نبودید رفتیم اصلا" جالب نیست.