در یک سالی که باران فراوان باریده بود خانی را آب با خودش برده بود و داشت غرق میشد. نوکری ار نوکران خان که آدم تنومندی بود او را از آب گرفت و نجات داد. بعد ها در مراسم های مختلف که حرف از سال های گذشته به میان می آمد نوکر تعریف میکرد که همان سال بارانی که من خان را از آب گرفتم و نجاتش دادم. یا می گفت فلانی همان سالی که من شما را از آب گرفتم. 

خان گفت کاش تو مرا از آب نگرفته بودی و مرده بودم تا اینکه همه بداند آدمی مثل تو مرا نجات داده است.