پیر مرد خوش ذوقی بود. کم حرف و دقیق. سخت گیری های بعضی از آدم های اطرافش دلش را آزرده بود. بعضی ها خودشان را مالک همه چیز حتی انقلاب ؛ ایران ؛ رهبری و ... میدانستند. برخوردشان تند و گزنده بود. تابستان پشه بند را روی پشت بام زده بود و به پشت روی تشک خوابیده بود. در میان دره های سرحد زار (ییلاق) صدای آب رود خانه؛ نسیمی که از طرف باغ های گردو می آمد؛ آسمانی که تا ته آن پیدا بود؛ و ستاره ها که تک تک با او حرف میزدند لذت خاصی داشت و واقعا" داشت لذت میبرد. خدا را در پس تمام این زیبائی و لذت میدید. با خوش خندید و گفت: خدا جان فردا صبح شاید کمیته سراغ تو هم بیاید که اینهمه بساط لذت آدم ها را فراهم کرده ای. خندید. فردا صبح نامه ای نوشت:

 

ریاست محترم .................

 

با سلام

 

احتراما" به عرض آن مقام محترم میرسانم که اینجانب شب ها که در درون پشه بند خویش بر پشت بام منزل و درون دره های تنگ ...... زیر نور ستارگان و آسمان پاک میخوابم؛ نسیم که میوزد لذتی میبرم که مپرس. لذا خواهشمند است دستور فرمائید تا با توجه به باریکی دره سقف آن را آجر کنند تا خدای ناکرده این لذت ما را به بیراهه نبرد.

در ضمن بنده بعنوان یکی از اهلی پیشنهاد میکنم از کمک های مردمی نیز استفاده گردد.

 

با تشکر.