داستانی بود که در زمان بچگی پدربزرگم برای تعریف میکرد. تخم پرنده ای پیدا میشود و آن تخم جوجه میکند. یک خر خروس بدنیا می آید. که خر است اما مثل خروس. بزرگ میشود و قوی. تمامی اهالی روستا از او استفاده میکنند تا اینکه خر خروس را با اندکی جو میدزدند. راه افتادیم دنبالش تا در دور دستها در دهی زخمی ونالان پیدایش کردیم. برای التیام زخم پشتش پوست گردوبه زخمش مالیدیم و درختی به بزرگی کوهی روی پشت خر خروس بوجود آمد. سنگی را برای چیدن گردو پرت کردم. بیابانی بزرگ روی درخت شکل گرفت و .....

هفت دروغ بزرگ در این داستان بود که من هر شب هر هفت دروغ را پیدا میکردم و میگفتم. حالا بعضی وقتها فکر میکنم داستان است و باید از میان اینهمه زندگی و مردم دروغ ها را پیدا کنم.

در شب تولد امام زمان شراب مینوشند تا مست شوند  

به بهانه ای کوچک چاقو میکشند و آدم میکشند

قوی ترین مرد جهان را در کرج میکشند

ملت ما با اخلاق ترین ملت دنیا است

خیلی دروغ در اطراف ما است. نگاه کنید و پیدا کنید تا خوابتان نبرد.