یکم فروردین 1348 وقتی عید شد من هم بودم.

1349 عید که شد من مادرم را صدا زدم.

1350 عید به دنبال پدرم که از خانه بیرون میرفت گریه کردم.

1351عید مرا عاشق خانه پدر بزرگ کرد و ماندم آب بید

1352 من نقاشی میکردم و میخواستم به همه ثابت کنم که من بزرگترم.

1353 بهار میدیدم همچو آهو.

1354 عید من نامم را مینوشتم

1355 عید من هی مشق نوشتم و تمام نشد.

1356 عید جیب هایم را در دید و بازدید ها پر از شکلات و پسته کردم و بردم برای خواهرم.

1357 شاه رفته بود. روز عید عیدی گرفتم از پدرم و همان شب سیلی خوردم که در هنگام دیدن شیرینی مودب باشم.

1358 عید در یک عروسی پیغامی را از پسری به دختری پیراهن قرمز بردم.

1359 عید من معنی دوست را فهمیدم.

1360 عید بود که با جاده به شهر آمدم

1361 انشاء نوشتم. و نوشتم که چگونه میشود دنیا را نجات داد.

1362 سیاسی شده بودم. و از همه بدم می آمد. شعار میدادم. هر روز صبح توی مدرسه مرگ بر منافق میگفتم و عصر در میتینگ مجاهدین شرکت می کردیم.

1363 عید با همکلاسی هایم کوه رفتیم. کباب با کمپوت و میوه.

1364 عید تمام کتابهایم گم شده. مانند کبری. همه را در زیر درختی و در زیر باران جا گذاشتم.

1365 نامه ای نوشتم دادم به باد. تا ببرد. برای کی هنوز هم نمی دانم.

1366 آعاز سال مهندس شدن من بود.

1367 من که از کوه گشتن آدرس نامه هایم را پیدا نکرده بودم راهی خیابان های شهر شدم.

1368 لحظه تحویل سال و عید خوابیدم. من 2 سال خوابیده بودم.

1369 بیدار شدم. در خیابان دو نفر را دیدم که دست در دست هم راه میروند. من خجالت کشیدم.

1370 عید که شد پایانی بود بر 20 سالگی من. هنوز هم من 7 ساله بودم.

1371 عید. مهندس سلام.

1372 ستواندوم وظیفه بدنبال مرخصی بودم که عید در پادگان نباشم.

1373 عید ؛ تهران خیلی بزرگ بود. من تهرانی شدم.

1374 به شکر خدا شر یک مقدس از سر من کم شد. خدمت تمام.

1375 باید برگشت. نورآباد؛ باجگاه

1376 عید؛ من دوباره شروع شدم. روز از نو. باید دوباره set up  شوم. خودم را reset  کردم. زمان برای من دوباره شروع شد. من ازدواج کردم.

1377 برای دید و بازدید عید راهی منزل اقوام شدم. بزرگ شده بودم تا دلت بخواهد. اندازه پدرم.

1378 نان نبود؛ شرکت نفت نمی توانست زندگی مرا بچرخاند. من مانده بودم که چطوری پول یک مملکت را میدهد.

1379 من ضربدر 2 و تقسیم شدم به نان؛ شیر خشک؛ و یک لباس مخمل قرمز قشنگ برای تارا. شرکت نفت هنوز فقیر بود و من دلم برای خودم میسوخت.

1380 من سه عید داشتم. عید چینی ها؛ نوروز؛ و سال نو میلادی. جاده ابریشم عید 1380 مرا به چین برد.

1381 من 2 ساله شدم تا تارا راه برود.

1382 ژاپن عید من کار داشتم. من من من من من من من ؛ نمی دانستم که چقدر من آدم مهمی هستم.

1383 عید زود گذشت.

1384 من ضربدر ٣ و تقسیم شدم به همه زندگی. رها بدنیا آمد. 

1385 چین

1386 چین

از 1386 تا آلان : کار کار کار کار کار تا شاید شرکت نفت پولدار بشود و من خانه بخرم.

 

عید 1390 همه شما مبارک