تنها "کلمه" فریاد رس دل من شد وقتی به طلوع چشمهایت از خواب بیدار شدم. من خواب بودم تا تودمیدی و بیدار شدم. من فریاد زدم. پریشان شدم. موهایم آشفته شد و گلویم گرفت. به سرفه افتادم. اما نتوانستم رهائی پیدا کنم. شده بودم کوهی از مجهولات. ظرفی از معادلات. مملو از چه کنم. ناگهان کلمه نجاتم داد. به زبان آوردم "دوستت دارم".

من آزاد شدم. رها شدم. و از پریشانی نجات یافتم.

فردین