امشب یلداست. طولانی ترین شب سال. تا دنیا را یاد دارم من بوده ام. دنیارا بدون خودم به یاد ندارم. من کمی از تخت جمشید جوانترم. ۴٢ یلدا را پشت سر گذاشته ام. ۴٢ شب طونالی ( به قول رها که طولانی را میگوید طونالی). امشب به واسطه کارم دور از بچه ها و با یاد آنها به تنهائی نشسته ام و دارم این متن را مینویسم. 

در نورآباد تا جائیکه یاد دارم یلدا را با انار و هندوانه جشن میگرفتند. مرحوم ننه سیده و ننه گو هر قسپ (خرما زاهدی) ؛ مویز و کله خنگ (فارسیش را نمی دانم). صفائی داشت. در روستا که بودم تنها مناسبتی را که جشن میگرفتیم عید نوروز بود. تنها عید ما نوروز بود. تنها روز تعطیلی که میتوانستی گله را در کنار آبادی نگه داری و کسی دعوایت نکند. فقط باید تا چشمه میبردی و برگردانی تا تشنه نباشند.

یادم است شبی را که قرار بود امام رمان ظهور کند. شایه شده بود که امشب امام رمان ظهور میکند. شب چله ای بود. برای من مثل یک خیال میماند. مادرم خوشحال بود که امام زمان شاید ظهور کند اما میترسید. میگفت همه دنیا زیرو رو میشود. از دست پدرم مینالید که هیچ وقت خونه نیست. بازی با اعتقادات پاک مردم بود.

مثل همین سال ها که شایعه میکنند زلزله می آید و مردم شب را در خیابان می خوابند.

آن شب یلدا طولانی ترین شب یلدا بود. فردا صبح وقتی بیدار شدم و دیدم که امام زمان ظهور نکرده و همه جا سالم است و جهان زیرو رو نشده خوشحال بودم. مادرم هم خوشحال بود و همیشه و هنوز برای ظهور امام زمان دعا میکند.