صبح زود بود که صدای تلفن درآمد. مسعود بود. از لیبی. مرز تونس و لیبی. اما شماره ایران افتاده بود. چه حکایتی است. بعلت عید قربان لیبی یک هفته تعطیل بود. بلیط امریکا گیر نیاوردم آمدم ایران. آلان هم در فرودگاه امامم. باورم نمیشد. اما حقیقت داشت.

دارم میرم ساوه پیش پدر ومادرم. بیا انجا.لازم به دعوت نبود. بعد از ظهر پنج شنبه گازش را گرفتم و راه افتادم. ساوه، نوبران برسد به دست مسعود محمد حسنی. آدرس را دادم بدست ماشین و مرا برد تا رساند. مسعود که در زمان ورود به دانشگاه بعلت کم بودن سنش از حد قانونی نمیتوانست تعهد نامه بدهد و پدرش را باید می آورد حالا مردی شده بود. تنم لرزید کمی پیر شده بود.

بقول وحید برادرش میخواست مرا سورپرایز بکند. بعد از دیدن مو های سفید سعید برادر مسعود که فقط چند سال از ما بزرگتر است بخودم امدم و گفتم هی پسر شما دیگه بچه نیستین.

برنامه داشتند که برویم باغ و پیش دائی شان. باغی کوچک با اتاقی در گوشه اش. بدون گاز ؛ برق؛ آب و ... با یک کرسی و لحاف کرسی قشنگ در وسط اتاق. یاد آب بید افتادم. زندگی میکردیم ما به بانگ هی هی.

دائی برایم گفت که چه اندازه اطراف را سوراخ سوراخ کرده اند تا عتیقه پیدا کنند. اطلاع دستگاه های فلز یاب شرکت نفت را از من میپرسید. می خندیدیم و تعریف میکردیم. به دائی گفتم گنج همین شبی است که با هم داریم.

رفتیم بالای پشت بام. و من آخرین ستاره خدا را دیدم. آخر آسمان را دیدم. ماه را دیدم که فرار کرده بود از دست دود و نفس میکشید. نسیم شادمانه میوزید. من و مسعود و سعید عاشقانه لذت میبردیم.