داشتم به گذشته فکر میکردم. به گذشته نچندان دور. به کودکی؛ به مادرم؛ به پدرم؛ به دبستان؛ راستش را بخواهی به شاه؛ و نمی دانم چرا به کتاب جغرافیا. داشتم با خودم حرف میزدم. یاد روزی افتادم که با کاوس در زمین های سنگربدنبال خرگوشی از صبح تا ظهر دویدم و داد میزدم" خرگوش خر سوز (سبز) و من نهاته (جلوته). تا خرگوش بترسه و بگیرمش برای تو. من بچه بودم. تو بچه تر.

یادم آمد سر کلاس درس وقتی شیشه را شکستی و آقای قربانی دنبالت میگشت دستم را بالا بردم و گفتم "من" من شیشه را شکستم. دستانم را که گرفته بودم تا ترکه بخورد مرا نگاه میکردی و اشک از چشمانت سرازیر میشد. کف دستان من موراقه می بست. و فوتش میکردی تا دردش کمتر بشود.

کلکی (برنج کاری) یادت هست؟ هوا که تاریک میشد چشم مان را به آبادی میدوختیم و راه را با چشمانم طی میکردم تا میرسیدم به تل آب بید که نشسته بودی تا من بیایم. بردهر (سنگی  برای آسیاب) یادت هست؟ برد (سنگ) برکهی را چطور؟ من که خسته بودم از روز سخت کلک دستها را روی زانو میگذاشتم و فشار میدادم تا برسم به تل آب بید. تا من میرسیدم تو رفته بودی!!

یک روز که نمیدانم پنج شنبه بود یا جمعه مرابدرقه کردی تا اول آسفالت. ذردکی. من بچه بودم که دست ترا گرفتم. یادت هست مرا کشاندی تا مدرسه. ما دنبال هم میدویدیم. من دنبال تو میدویدم.

 بهار بود. عروسی آشنایان. لباس قشنگی پوشیده بودی. همه دوستت داشتند. و من از این حس اصلا" حسودیم نمی شد. زیبا بودی زیبا. و چقدر زیباتر میشد وقتی همه ترا دوست داشتند.

زمستان یادت هست. بزرگ شده بودم. چوپان گله شده بودم. این خوب بهترین دلیل بزرگ شدن بود. باران که میخورد به میش ها؟ به سگ ها؟ خودشان را که تکان میدادند تا خشک بشوند یادت هست؟ میگفتی آب سگ اگر به بدنمان بخورد سیلم (زگیل) در می آوریم. من میخندیدم و تو مرا دنبال میکردی.

ساعت خریده بودم. ساعت 10 بود. سیتزن صفحه قرمز. نمیدانم چرا برایم ساعت باطری دار نخریدند. ساعت من اتوماتیک بود. و هرگز از دستم جدا نشد. ساعت اتوماتیک تا روی دست باشد کار میکند.

 ساعت 12 تابستان آمدم درب خانه شما. ایستادم تا آمدی. همه خواب بودند. حتی هوا. نمیدانم چرا دیر شروع کردیم به حرف زدن آن روز تابستانی؟

یادش بخیر. کیف پول خریدم. تا پول هایم را درونش بگزارم. اما پولی برایم نماده بود. کیفم خالی بود. راستی کجا بودی آن روز؟ که بامن به بازار نیامدی؟

بعد هم راهنمائی و دبیرستان. آقای مصطفی حق گو شعر میخوامد. یادش بخیر داریوش پروین. شعر سعدی را میخواند و من برای تو مینوشتمش. تا غار غم عشقت آویخته در دامن         کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها.

یهوئی زدیم زیر قوطی خالی شامپو و یزرگ شدیم. دانشجو. سرباز. مهندس. همسر. پدر. حالا فهمیدم این فقط من نیستم که دنبالت هستم. همه دنبالتن. دوست دارن. وقتی قشنگ میشی؛ لباس نو به تنت میکنی؛ بهار میاد؛ عروسی آشنایان که میشه؛ هنوز هم همه دوست دارن. یه چیزی تو دلمه که اگه نگم میترکم. تو همش باعث عاشقی من بودی. عشق من ای "زندگی".