چندی پیش بنا به اجبار طب صنعتی شرکت نفت؛ برای معاینات دوره ای اقدام کردم. رفتم پزشک عمومی و برایم آزمایشات متفاوت نوشت. رفتم آزمایشگاه، نوار قلب؛ شنوائی سنجی؛ بینائی و ...خوشبختانه مشکلی وجود نداشت. آزمایش خون را 4 روز بعد نتیجه اش را دادند و شاد خندان رفتم پیش دکتر تا تمامش کنم و تحویل اداره بدهمش. نشسته بودم که دکتر وقت بدهد و بروم داخل. صدائی گفت فردین. برگشتم؛ دیدمش. از دوستان دانشکده. یکسال قبل از من. ار هر دری سخنی. نتیجه آزمایش مرا دید. اخمش در هم رفت. پرسید : قند داری؟ گفتم نه. گفت: قتدت خیلی بالاست. و سپس حرف های دنیوی که خونه داری؟ کجاست؟ زن بچه و ...

حالا وقت من بود. دکتر انسان بداخلاقی بود. با ادب هم نبود. مهربان هم نبود. روابط عمومی خوبی هم نداشت. گفت کی تا حالا دیابت داری؟ گفتم ندارم. کم مانده بود بگوید "ایخری" (می خوری) و انگشت شصت خویش را به من نشان بدهد. گفت: دیابت داری. گفتم قبلا" واکسن زدم. نگاهی زیر چشمی به من کرد. نگاه عاقل اندر سفیه. گفت مگر دیابت واکسن دارد. گفتم سه نوبت زده ام. گفت آن هپاتیت است نه دیابت. حالا اطلاعات پزشکیم بیشتر شده بود. گفتم خوب حالا چی. خندیدم. از نگاهش معلوم بود که راضی نیست. گفت دیابت خوب نمی شود. گفتم مثل دیوانگی است. گفت نه مثل سرطان. اما میتوانی کنترلش بکنی. گفتم از محبت و روحیه ای که دادی کمال تشکر را دارم. حالا چکار کنم. گفت باید بروی دکتر غدد.

آستین پیراهنم را بالا زده بودم که فشار خونم را بگیرد. باد کنکش را دور دستم پیچید. باد کرد و باد کرد. و سپس پسسسسسسسسسسسسسس. بادش خالی شد. سرش را تکان داد. باید پزشک قلب هم بروی. گفتم چرا: فشار پائینت خیلی پائین است. استعداد سکته داری. به شوخی گفتم : دکتر رستم را هم معاینه کنی سکته میکند. خندهاش نگرفت. اخم کرد.

داشتم آماده میشدم که راه بیفتم گفت: آزمایش مجدد نوشتم؛ میروی انجام میدهی و میروی پیش متخصص. بعدش بیا ببینمت. گفتم نه انجام میدهم و نه میروم پیش متخصص و نه دیگر پیش تو. من میدانم چیزیم نیست. اما شما یک روانپزشک برو.

راستش حالا قندم بالاست. دکتر قرصی داده که قبل از صبحانه میخورم برای قلب و ...