باران در ممسنی یعنی زندگی، یعنی گندم،‌یعنی میش های چاق،‌ یعنی برنج و یعنی عروسی دلداده های جوان. باران یعنی بره های شاد با بچه چو پان های شیطان. باران یعنی دل خوش.

زندگی همه به باران بند است و در سال بی باران سرعت مرگ سالخوردگان که با باران و امید به باران زنده اند بیشتر میشود.

در آب بید که بودیم در روز هایی که اخم بر پیشانی پدربزرگمان می نشت و آسمان را شب روز برای تکه ابری می پائید یک جوری خودمان را جمع میکردیم تا در دید نباشیم.

باران که به تاخیر می افتاد با تقاضای اهالی آبادی یک شب همه جوانان و بچه ها جمع میشدیم برای هدرسه. استاد نیاز آخرین مرتبه که هدرسه کردیم بزرگ جمع بود.

در یک شب زمستانی همه جمع شده بودیم، تا ته آسمان پیدا بود. ستاره ها، به یکایک ما میخندیدند و چشمک میزدند. یک گونی داشتیم و بچه هائی که آمده بودند برای باران.

راه افتادیم، اول منزل ملا سرمست (عمو) و بعد کااسفندیار (عمو). در هر خانه که میرسیدیم از آنها آب و آرد می خواستیم. صاحب خانه آب را به روی ما میریخت. در سوز زمستان و نسیم کوهستان سرما دندان های ما را به لرزه در می آورد اما باز هم تقاضای آب بیشتر میکردیم . بعد با صدای بلند داد میزدیم آب شو دادی نون شو بده ( آبش را دادی نانش را بده). و صاحب خانه در سال بی باران به ما آرد میداد.

از همه بیشتر زمانی را به یاد دارم که به در منزل عطا رسیدیم خیلی خوش گذشت هم بیشتر خیس شدیم و هم بیشتر آرد به ما دادند.

تا آخرین خانه را رفتیم، فقیر ، غنی و ....

در نهایت جمع شدیم منزل مشهدی امیر (خدا بیامرز) و با آرد های جمع شده خمیر درست کردیم و درون خمیر یک عدد سنگ ریز انداختیم. با خمیر چیزی شبیه به نان (گرده) درست کردیم. گرده از نان کلفت تر بود. 

گرده ها را تکه تکه کردیم و هر تکه را به کسی دادند تا سنگ در گرده کی پیدا بشود. همه مامور بودند که کسی سنگ را مخی نکند. سرانجام سنگ در گرده محمدشریف پیدا شد.

حالا محمدشریف باید ضمانت میکرد و میگفت کی باران خواهد بارید. یادم است است ۱۰ روزه ضمانت  کرد و باران بارید. اگر در این مدت باران نمیبارید باید همه جمع میشدیم و محمد شریف را میکردیم توی گونی و میزدیم.