تازه نهضت سواد آموزی پا گرفته بود و پیرزن های بیسواد را خواندن و نوشتن یاد میدادند. خاله کوکب که زن بسیار مهربانی است هم میرفت سواد آموزی. او نوه هایش و مخصوصا نوه ای دارد به نام امین را خیلی دوست دارد.

یک شب بازرس برای سر کشی به کلاس می آید و از خاله کوکب میخواهد که از روی درس بخواند. اما خاله کوکب از خواندن یک جمله امتناع میکند. با اصرای معلم و خواست بازرس خاله کوکب شروع بخواندن میکند:

جمله بوده است: امین به سربازی میرود/

خاله میخواند: امین جونی؛ قربونش برم؛ دور ازجونش به سربازی میرود.