آقای تهرانی نامی بود اهل کازرون. راه می افتاد در روستا ها و سوار بر خرش دوره گردی می کرد. آقای تهرانی مثل اکثر کازرونی ها به اقتصاد اهمیت میداد و حساب و کتاب برای خودش داشت. با حساب و کتاب خرج میکرد.

صدایش در آبادی پیچیده بود. مانند همیشه زنها مشتریان دائمیش دور تادورش جمع میشدند. آقای تهرانی همه زن ها را به نام میشناخت. و هر کسی را مناسب با آنچه دوست داشت صدا میزد.

لازم نبود برای معامله پول داشته باشی. برنج، گندم، جو، آرد و .... هم آقای تهرانی قبول میکرد.

هوای گرم تابستان تهرانی را بستوه آورده بود. صدای زنها در هم پیچید. تهرانی چشمهایش باز و بسته شد. رنگش پرید. شل شد. و نشست.

صدای زنها بلند شد. هر کسی در تکاپو. ماه خاور که زن زرنگی بود صدایش زد: آقای تهرانی، تهرانی، پس چته، چه مرگته (زنها میخندیدند).

بلند گفت یکی نبات بیاورد. صدا زدند نبات. دو تا زنها به سمت خانه ها رفتند. اما دست خالی برگشتند. نبات نبود.

تهرانی کم کم صدا ها را میشنید. حالش بهتر شده بود. میدانست دارند دنبال نبات میگردند و نیست.

با صدای ضعیف میگفت: خودم دارم میدم به جو.