دیروز کار که تمام شد بهمراه فهیمه، تارا و رها سوار ماشین شدیم تا گشتی بزنیم. تابلو نوشته بود روستای بانه. حس روستائی من باعث شد تا بروم به آن سمت. جاده نا هموار و کوهستانی، پیچ های تند و سنگ های بزرگ وسط جاده هیجان آور بود. رفتم بر بلندای کوه. حالا دشت قشنگی نمودار شده بود و ترس بچه ها به لذت کشف کردن تبدیل شده بود. روستای بانه بر روی کوه در کنار شهر مهاجران اراک قرار دارد. تازه داشتند گندم ها را درو میکردند. گله ها به آبادی بر میگشتند. خدایا چقدر این حس و این زندگی برایم آشناست و دوستش دارم. مثل اینکه همین پارسال بود که میش ها را میگرفتیم و دست مادر بزرگ میدادیم تا بدوشد. برای تارا و رها توضیح میدادم که من هم اینجا بدنیا آمدم، بزرگ شدم و شدم بابای شما. برایشان توضیح دادم که بچه ها چطور مدرسه میروند. برایشان توضیح دادم که چرا همه برای هم دست تکان میدهند و سلام میکنند. اینجا همه با هم دوست ، همه با همه یار همه با هم زندگی هستند. درب خانه ای باز بود. سلام گفتم و رفتم داخل. تارا دستم را میکشید و می گفت ما که نمی شناسیمشان. اول در بزن. زنی از بالای بالاخانه به داخل دعوتمان کرد. داخل حیاط رفتم به طرف آغل. اهالی خانه آمدند. و دوست شدیم. دعوت شدیم به شام و .... که گفتیم انشاء الله بعدا".