مقوای سفیدی را دور تا دور گمبول رنگی میزدند و به گردنمان می انداختند. روی مقوا تخصص هایمان را مینوشتند. جدول ضرب؛ شعر باران؛ تئاتر و ... جمع میشدند بالای اشکان عشایر. زیر درخت های بلوط. اتفاقا" همین روز ها بود. یعنی در اردیبهشت ماه. جادر های زیادی برپا میکردند اما سیاه چادر اصلی از دور پیدا بود. هر مدرسه ای را در چادری اسکان میدادند. و به نوبت صدایشان میکردند تا درچادر اصلی مورد امتحان قرار گیرند. آخرین بار یادم است شکل دستگاه گوارش را پای تخته سیاه کشیدم.

همه جا اسمش بود. احترامش میکردند. ترس هم از او داشتند. روی جزئیات هم گیر میداد. مثل عید بود. همه معلم ها کت و شلوار میپوشیدند. بچه ها لباس های نو به تن میکردند. نقطه کانونی بود. همه نگاهها به او میرسید. تشویقش برای عمری زندگی کافی بود. وقتی هم تنبیه میکرد بیادت می ماند. زمزمه محبت بود.

دیروز دوباره او نقطه کانونی بود. اما حرکتی نمیکرد. آرام بود. صورت گوشتالویش سرد بود. او که همیشه دوستیش برای دوستدارانش افتخار بود دیروز هم با او بودن باعث افتخار بود. با افتخار روی دوشهایمان قرارش داده بودیم. او که جایش روی چشم ما بود حالا روی دوشمان بود.

همراه قره قاچی که از مردم ساخته شده بود ؛ بهمراه همه ایلهایش تا بخارایش بدرقه شد. رفت تا به دآنش آموزان رفته اش بپیوند به امثال کیان شیر پرهمت و آخرینشان که اسمائیل احمدی بود.

دیورز پرچم عشایر نیمه برافراشته بود. دیروز شهر شیراز در تسخیر عشایر ایران بود. دیروز عشایر به شهر آمده تا در مراسم فارغ التحصیلی محمد بهمن بیگی در مدرسه انسانیت شرکت کند.

یادش گرامی.