تا کلاس پنجم ابتدائی را در مدرسه روستای باجگاه (قلعه بجی) و در سایه محبت های پدر بزرگ و مادر بزرگ درس خواندم. تا کلاس دوم خانه پدربزرگم آب بید بود و برای مدرسه رفتن از کوه ها به همراه آب چشمه آب بید سرازیر میشدیم به سمت باجگاه.

از راه رفتن به مدرسه چندان خاطره ندارم جز یک روز که با کاوس از راه فرار کردیم و رفتیم نورآباد و لب از برگشتن از مدرسه بسیار خاطره دارم. مدرسه باجگاه از مدارش عشایری بود که به همت آقای بهمن بیگی دایر شده بود.

حیاط مدرسه به کوهها ختم میشد و دیواری نبود. صبح روزهای زمستان رو به آفتاب عالم تاب می استادیم تا از گرمای بی منتش گرممان کند. درون کلاس اما وضع فرق میکرد. بخاری های نفتی نو برای ما که خودمان را در خانه با هیزم گرم میکردیم مثل هر چیز نوئی جالب دیدنی بود. یک منبع نفت ۴ لیتری و دود کشی که در سوراخ تازه درست در دیوار قرار داشت.

بعضی وقتها بخاری دود میکرد و بد میسوخت. یادم هست آتش هم میگرفت ولی درون خودش.

حدیث ۳۰ سال قبل است. راستی آنهائی که الان بخاری نفتی دارند ۳۰ سال پیش چکار میکردند؟ یا شاید از ۳۰ سال پیش تا الان همه ما بخاریمان نفتی است؟